تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

مدت هاست وبلاگ ننوشتم .

به خاطر اتفاق های احمقانه سال پیش مجبور شدم وبلاگ را مسکوت بگذارم  و این برایم چندان خوشایند نبود.

با وجود تمام برنامه ریزی ها تصمیم گرفتم تعطیلات امسال را هم مانند سال های 

پیش بگذرانم و به خودم تعهد دادم که این موضوع را تقصیر هیچ کس نندازم و منتش را سر کسی نگذارم.

ولی نتیجه اش این است که خوشحال نیستم.

بهانه ام برای نرفتن به دنبال رویاها چندان برای خودم قابل قبول نیست و به همین خاطر احساس می کنم این روزهایم هرز می رود.

هرکاری هم می کنم که احساس مفید بودن بکنم و به جای وقت گذرانی برای تمام شدن این تعطیلات تجربه جدیدی داشته باشم خیلی تاثیر ندارد.

هر چه باشد چهل سال است که اوضاع همین است و هرچه باید، در این چهل سال تجربه کرده ام.

به هر حال فکر می کنم درس خوبی بود برایم تا تصمیم گیری هایم را با دقت بیشتری انجام دهم و باور کنم باید به خواسته دلم بیشتر گوش دهم تا شادتر باشم و زندگی را به همان آدم هایی که به خاطرشان از خواسته دلم گذشتم، زهر نکنم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه شب از معدود شب های شاد زندگیم در سال ۹۵ بود. 

جمعه هم دستاوردهای خوبی داشت.

بالطبع شنبه را باید با شور و نشاط آغاز می کردم.

اما شنبه صبح میخکوب شده بودم به تخت...

نا نداشتم تکان بخورم.

و بعد دردی عجیب و نفس بُر به سراغم آمد.

ناله هایم به فریاد بدل شده بود ولی کسی نبود که به فریادم برسد.

بعد از اینکه به جان کندنی نبات داغ درست کردم و با کیف آب گرم دوباره زیر پتو چپیدم کم کم درد فروکش کرد.

۹ ماه پیش هم چنین دردی را تجربه کرده بودم.

دو سه روز قبل از رفتن بابا.

درد غریب صبح تمام انرژی نداشته ام را تحلیل برد و بقیه روز خواب بودم.

یکشنبه ؛ اما؛ باز هم دلم نمی خواست از جایم تکان بخورم .

دلم نمی خواست از خانه بیرون بروم.

یک حال عجیبی که دیگر برایم ترسناک شده است.

حالی که می دانم به خاطر خودم نیست و ریشه در فضای بیرون دارد.

دیگر می دانم این حال نشانگر شومی است برای اتفاق های پیش رو.

می دانم که یا مرگ است و یا تحولی ناگوار...

بی حال می شوم و دست و دلم به هیچ کار نمی رود.

اخرین بار که اینطور شده بودم مریم از دنیا رفت.

قبل ترش بابا و قبل ترها جماعتی از دوستان بریدند و رفتند ‌

قبلتر تر هم دوستی تا مرز مرگ رفت و هزار ماجرا پیش آمد..‌

هر چه هست پیک ناخوشایندیست.

یکشنبه هم در لختی و انفعال سپری شد.

دم غروب خوابم برد.

با صدای مادرم بیدار شدم که گفت: خدایش بیامرزاد.

فهمیدم که آنچه باید بشود، شده...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دلم می خواهد چنان پیش بروم که سال دیگر این موقع زندگیم کاملا متفاوت باشد.

دغدغه ها

اهداف

سبک زندگی

فضا

حتی رویا و خواب هایم..‌.

دلم می خواهد سال دیگر وقتی رویم را به گذشته برمی گردانم ؛ تمام این ۴۰ سال برایم مثل داستانی باشد خوانده شده و کتابی بسته شده....

سال دیگر این موقع کجا خواهم بود؟

نمی دانم ولی می دانم که با تمام وجود می خواهم دفتر این ۴۰ سال را ببندم و از نو آغاز کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شلوغی کلافه ام می کند، حتی اگر در میان دوست داشتنی ترین آدم ها و هم راه ترین ها باشم. دلم پر می کشد بیام خانه و ولو شم توی سکوت. افسرده ام؟ نمی دانم ولی ظرفیتم برای تحمل آدم ها کم شده، البته روزی ١٠ساعت یا بیشتر بیرون از خانه هستم و مشغول سروکله زدن با آدم ها و شایدهمین ، برای آدم درونگرایی مثل من شکنجه باشد و به همین خاطر دنبال مفر است. سکوت خانه و غرق شدن توی داستان ها برایم مثل بهشت است. این یعنی که از زمانی که خارج از خانه هستم لذت نمی برم ولی اگر میزان خانه نشینیم هم زیادتر شود عمرم به خواب می گذرد، به هر حال هرچه هست حوصله آدم ها را ندارم.
نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٢ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

جمعه 5 شهریور ماه تصمیم گرفتم عاشق بشوم.

عاشق که نه در حقیقت گارد دلم را بردارم و بگذارم کسی را دوست داشته باشد.

کسی که تلاش می کند دری به درون دلم باز کند.

البته از نظر من تلاش نمی کند و در حقیقت بلد نیست که تلاشی بکند.

درواقع می خواهد که دوست بدارد و دوست داشته شود.

جمعه 5 شهریور تصمیم گرفتم اجازه دهم دوستش بدارم .

کمتر روی رفتارش متمرکز شوم و کمتر حساسیت به خرج بدهم.

ببینم اصلا دلم برمی تابدش یا نه...

ذهنم پر از پیش فرض هاست.

پر از نکاتی که از قبل در موردش م یدانستم.

اما مگر نه اینکه من خودم همان ادم بیست سال پیش نیستم پس چرا فکر می کنم او در این 20 سال تغییری نکرده است.

به هر حال جمعه 5 شهریور تصمیم گرفتم رها کنم.....

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۸ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

زمانی فهمیدم ، اوضاع به اون خوبی که فکر می کردم نیست که از سفر برگشتم و یادم افتاد برایش هیچ سوغاتی نیاوردم.

نه اینکه وقت خرید نداشتم  و یا خریدی نداشتم، فقط یاد او نکردم.

به همین سادگی ...

لحظه لحظه حضورم در بازار و فرودگاه را مرور کردم.

 آنجایی که داشتم خرید می کردم به یاد او نبودم بلکه یاد دیگری بودم که برایش چای زعفران بخرم و یا تسبیح دانه سنگی...

هیچ هم فکر نکردم که من تعهدی داده ام و قولی

توی دلم جای ندارد.

به همین سادگی ....

نه اینکه از اول اینجور بوده باشد.

نه ...

یک بار در دلم را گشودم و راهش دادم .

خیلی دور نرفت اما

شب ها و روزهایی مدید همان حوالی دروازه دلم بود.

 اما آن زمان نخواست بیشتر وارد شود، راستش اصلا برایش اهمیت نداشت کجای دلم ایستاده ...

و منهم همان یک قدمش را برگرداندم که دلم بیش از این حضورش را تحمل نکند و زجر نکشد از بی اعتنایی او.

همان یک قدم به مرور زمان شد فرسنگ ها.

حالا که برگشته و مصمم به ورود ، دروازه دلم به رویش بسته است.

نمی دانم چقدر صبوری دارد و چقدر ثبات قدم.

باید بماند تا دوباره در دل باز شود.

عقل می گوید فرصت مناسبی است برای خروج از اسارت تنهایی.

دل اما ترسان از ضربات بی وفایی، شک دارد .

جریان احساسات متوقف است.

زمان می خواهد تا اطمینانش جلب شود.

او توی دلم جای ندارد و باید ضبوری کند و همت....

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۸ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گوله میشم زیر پتو و می چسبم به شوفاژ.
گرما انگار حالم را بهتر می کند.
دلم نمی خواهد بیدار شوم.
نمی خواهم بدانم ساعت چند است.
امروز دلم نمی خواهد از زیر پتو بیرون بیایم.
دلم نمی خواهد با تمام مشکلاتی که اون بیرون منتظرم است روبرو شوم.
مشکلاتی که یکی یکی توی ذهنم پر رنگ می شوند و سعی می کنند دنیای آرامی که توی خواب داشتم را با واقعیت سخت و تلخ روزمره جایگزین کنند.
هر روز صبح همین است ولی بعد از چند لحظه کلی برنامه و هدف  و البته آدم هایی که دوستشون دارم میان توی ذهنم که باید پیگیریشون کنم و همین باعث میشه بتونم پرده تاریکی که مشکلات جلوی روم کشیده اند را کنار بزنم و روز را با انرژی آغاز کنم.
اما یک روزهایی مثل امروز، ذهنم خالیه .
 فشارهای بیرونی و درونی آنقدر زیادند که دلم می خواهد باز هم به دنیای خواب و بی خبری پناه ببرم.
دلم نمی خواهد راجع به تصمیم های شاخدار خواهرزاده ام فکر کنم که امان خواهرم را بریده... نمی خواهم راجع به تنهایی خان داداش فکر کنم.
وضعیت اقتصادی و پروژه های شکست خورده شرکت و فشارهای کاری  را به ته ذهنم می رانم.
دلواپسی برای اوضاع پدرم و شرایط داغون دوستان ریز و درشت را پس می زنم و سعی می کنم یادم بیاید خواب خوبی که دیده بودم چه بود.
هرچند که این شب ها خوابهایم هم آینه روزگار هستند . پر از جنگ و فرار و خشم.  کارهای روز را مرور می کنم .
کم نیستند اما چه فایده ؟ وقتی سودشان کمتر از وقت و انرژی است که صرف می کنی. همان سوال کذایی قدیمی" که چی؟ آخرش که چی؟" به امید و روزهای روشن وعده داده شده فکر می کنم.
به اینکه وظیفه ام انجام درست کارهاست و باید شاد باشم و سرزندگی را بپراکنم ولی راستش را بخواهید منبع شادی و سرزندگیم دوباره به کل نشسته است. باید دوباره عاشق شوم. همیشه اینجور مواقع عشق کمک می کند .
انگار که سدی را می شکند و شورزندگی را جاری می کند.
باید بپذیرم که من معتاد به عشقم. حتی ار افلاطونی باشد و امیدی به وصال نباشد اما همیشه عاشق بودم به جز معدود زمانهایی مثل الان که دلم خالی از هر حس و حالی است.
عشق است که باعث می شود جان بگیرم و از سخت ترین شرایط بگذرم.
با دل خالی و تاریک نمی توانم.
دوباره می چرخم و پشتم را می چسبانم به شوفاژ.
پیامک می دهم که امروز سرکار نمی روم.
توانم تحلیل رفته.
دوباره چشم هایم رویهم میاید و می لغزم به دنیای خواب
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٤ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

آقای دوست اهل ازدواج نیست. مورد مناسبی هم برای ازدواج به نظر نمی رسد. اولین ایراد بزرگش هم سیگار کشیدن دم به دمش است که برای یکی دو ساعت قابل تحمل است ولی برای یک عمر نه . آن هم من که توی آفق زندگیم آدم سیگاری وجود نداشته ....

ولی هرچه هست با آقای دوست خوش می گذرد. خونسرد است و مهربان.

اهل شوخی و خنده و تفریح است.

حداقل اش این است که حال آدم را خوب می کند.

و آقای دوست یک دوست درون گروهی است.

 دوست های دیگر زیرجلکی پیشنهاد داده اند که خوب چرا دوتایی بیرون نمی روید؟

خودش برایش مهم نیست که من و اون باهم بیرون بریم ولی برای من مهم است.

منی که در خلا هستم.

منی که حال دلم را می دانم.

منی که می دانم دلم دنبال بهانه است برای وابستگی و نه دلبستگی

وابستگی به کسی

هر کسی شاید

هرکسی که از مرزهای اولیه بگذرد

و اگر این هر کس نخواهد این زنجیرهای وابستگی را

دلم تاب نمی آورد

پس

باز هم

به روی خودم نمی آورم.

آقای دوست با اقای آشنا فرق ندارد.

مرزها را سفت و سخت می گیرم برای محافظت از دلم

دلی که زخم هایش تازه اند

تازه پوست بسته اند و تازه خوب شده اند.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody