تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

نتیجه یک گپ و گفت سر سری تلفنی با دوست دبیرستانی تازه از فرنگ برگشته و تبادل اخبار این شد که ٩۵ درصد دوستان دبیرستانمان طی سالهای گذشته ازدواج کردند، فوق لیسانس یادکترای پزشکی یا دندانپزشکی گرفتند ، بچه دار شدند، طلاق گرفتند، و الان در دانشگاه های خارج از کشور در حال گذراندن مقاطع دکترا یا فوق تخصص خود هسستند و اون پنج درصد باقیمانده هم چلمن هایی مثل من بودند که هی در جا زدند و هیچ غلطی نکردند. بنابر این من ترجیح می دهم با دوستان دبستانم معاشرت داشته باشم چون انها بیشتر شبیه خودم هستند و تقریبا اکثرشان طی یکی دوسال گذشته تازه ازدواج کردند و همون فوق لیسانس را کافی دانستند و بیشتر جذب بازارکارشدند. ولی واقعا احساس می کنم خیلی از زندگی عقب مانده ام و خیلی مراحل طبیعی را تجربه نکردم و شاید هیچ وقت هم تجربه نکنم و با این وضعیت روحی و آشفتگی هیچ چشم انداز روشنی نمی بینم.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

رسما از پنجشنبه تا حالا دوباره کم اوردم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گفت : با قلبت زندگی نمی کنی مغزت است که تصمیم می گیرد و اجرا می کند و همین باعث می شود که خوشحال نباشی...

باید در این مورد بیشتر با او صحبت کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تا اخر ماه قراردادم با شرکت تمام می شود، امرىز هم اعلام کردند که تصمیم ندارند تمدیدش کنند، نمی دانم خوشحال شدم یا ناراحت، بیشتر نگران مشکلات مالیش هستم وگرنه این اواخر کارهیچ جور پیش نمی رفت وبیشتر اتلاف وقت وانرژی بود برای من، الان هم البته دو تا کار پروژه ای در دست دارم ولی عادت کرده ام به حقوق ثابت اخر ماه انگار، به هر حال هنوز گرمم و نمی دانم چه واکنشی نشان خواهم داد.خوب شد که امروز گفتند اگر یکی دو روز این ور ان ور تر بود خیلی بهم می ریختم، اما امروز حالم خوش بود، انگار یکشنبه ها روزهای شوک است در هفته های اخیر! تمام امیدم به سفر اول ماه اینده است ، نمی دانم چه خواهد شد ولی مطمئنم تغییراتی بنیادی رخ خواهد داد و حتی اگر زمان ببرد نتیجه اش را خواهم دید.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی فکر می کنم که فردا در پاسخ سوال کذایی این هفته چگونه گذشت خانم دکتر چه خواهم گفت؟ سردرگم می شوم.

 راستش زندگی کمی تا اندکی به روال معمول و روزمرگی بازگشته .

معمول و نه دلپذیر.

معمول و قابل تحمل.

معمول و پذیرفتنی.

معمول و گذرا.

معمول و نه سنگین.

و همینش جای شکر دارد.

همین که می توانم به آینده هم فکر کنم خوب است.

همین که یادم می اید ایام خاصی است که می توانم از آن بهره ببرم خوب است.

همین که دوباره می توانم مهمان دعوت کنم خوب است.

همین که می توانم تنها بمانم و از تنهایی لذت ببرم خوب است.

حتی همین که می توانم با صدای بلند گریه کنم خوب است.

حتی همین که تصمیم می گیرم بجنگم خوب است.

و یا تصمیم می گیرم رها کنم خوب است.

همین که تصمیم می گیرم خوب است.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیشب بالاخره بعد از پنج ماه دوباره به آن محل باز گشتم ، به آن خیابان ، سر همان کوچه که همیشه از تاکسی پیاده می شدم ، کمی بالاتر جایی که ماشینم را پارک می کردم ، بعد دور زدم جلوی در ساختمان سفید دو نبش ایستادم ، همانجا که بارها زنگش را زده بودم و بعد پیچیدم توی کوچه ، همانجا که بارها از پارکینگ بیرون امده بودم ، برف می امد، دیشب، خیابانها خلوت بود، توی ذهنم هیچ چیز نبود، جز انباشتگی خاطراتی که تبدیل به غمی سنگین شده بودند، فقط اشک ریختم،دلم تنگ بود ،
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب بالاخره بعد از پنج ماه دوباره به آن محل باز گشتم ، به آن خیابان ، سر همان کوچه که همیشه از تاکسی پیاده می شدم ، کمی بالاتر جایی که ماشینم را پارک می کردم ، بعد دور زدم جلوی در ساختمان سفید دو نبش ایستادم ، همانجا که بارها زنگش را زده بودم و بعد پیچیدم توی کوچه ، همانجا که بارها از پارکینگ بیرون امده بودم ، برف می امد، دیشب، خیابانها خلوت بود، توی ذهنم هیچ چیز نبود، جز انباشتگی خاطراتی که تبدیل به غمی سنگین شده بودند، فقط اشک ریختم،دلم تنگ بود ،
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از وقتی جلسه مشاوره تمام شده به جمله اش فکر می کنم که گفت :دستاوردهایت زیاد نیست. راست می گوید ، این را خیلی وقت است که می دانم و می دانیم و با دوستانم در موردش گفتگو می کنیم، دستاوردهایمان به نسبت توانایی ها واندوخته هایمان زیاد نیست، ، در این چند ساعت اما ، انگاردر حالت تدافعی قرار گرفته ام و هی ادمهای دیگر را مقایسه می کنم با خودم، دیگران هم دستاوردی ندارند ولی خوب می دانم که این بهانه است، باید بنویسم که می توانستم چه دستاوردهایی داشته باشم و ندارم،
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از وقتی جلسه مشاوره تمام شده به جمله اش فکر می کنم که گفت :دستاوردهایت زیاد نیست. راست می گوید ، این را خیلی وقت است که می دانم و می دانیم و با دوستانم در موردش گفتگو می کنیم، دستاوردهایمان به نسبت توانایی ها واندوخته هایمان زیاد نیست، ، در این چند ساعت اما ، انگاردر حالت تدافعی قرار گرفته ام و هی ادمهای دیگر را مقایسه می کنم با خودم، دیگران هم دستاوردی ندارند ولی خوب می دانم که این بهانه است، باید بنویسم که می توانستم چه دستاوردهایی داشته باشم و ندارم،
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

همیشه می گفتم ما که اینهمه رسم قشنگ داریم چرا بایدادای ظاهری رسم های فرهنگهایی را دربیاوریم که هیچ جیز از پیشینه انها نمی دانیم ؟بعد حرصم می گرفت از اینه که برای اثبات متمدن بودنشان جشن کریسمس می گرفتند تا شرابی بخورند برای ضدیت با حکومت. دین و فرهنگ وتمدن خودمون را بکوبند و زیر سوال ببرند،، کسانی که نه از مهرگان خ بر داشتند ونه تیرگان و چهارشنبه سوری براشون ترقه بود و نوروز دید و بازدیدهای اجباری ، به هر حال وقتی دیشب از بی کاری توسایت ها داشتم می چرخیدم و دیدم کنفرانسی که قرار بود یکی از سخنراناش باشم برگزار شد ً دوباره بهم ریختم و مثل مرغ سرکنده بال بال زدم و یک ساعتی گذشت و تو همان حال خانه را جارو کردم و اما اتش دلم خاموش نشد تا بالاخره دوست نازنینم کمی ارامم کرد، نتیجه تمام اینها تزیین درخت مصنوعیی بود که برای گوشه کم نور خانه خریده بوم ، اینجوری شد که حالا منهم یک درخت کریسمس دارم گوشه خونه،
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٦ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از اینکه هر روز تا دیر وقت بیرون هستم خسته ام. دیر وقت که نه ...

همون ساعت 9 هم برایم دیر است دیگر

گذشت آن زمان که دیرم ساعت 3 صبح بود

الان 9 و نیم که می شود پلک هایم سنگین می شود و چشم هایم پر خواب و هر کجا باشم دیگر هیچ چیز نمی فهمم.

می گویم و می خندم و همراهی می کنم و لی با یک دهم سطح هوشیاری

امشب باز هم کلاس نخواهم رفت 

مستقیم می روم خانه

ولو می شوم جلوی تلویزیون

شاید چیزکی هم پختم.

دلم برای خودم می سوزد این روزها 

شرایط سختی بهش تحمیل شده...

از کسی که دوستش داشته جداشده و با کسانی دم خور است که درکی از او ندارند و در سطح شعور او هم نیستند.

دیگر خودم نباید بهش سخت بگیرم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دخترک لوس تازه به دوران رسیده برای اثبات حضورش کلی زر مفت زد که به هر کس گفتم از خنده ولو شد رو زمین اما من از خشم نفسم بالا نمی امد که چرا به خودش اجازه داد اینچنین بی پروا حرمت شکنی کند و چرند بگوید. با آقای دکتر روانپزشک کلی گفتیم و خندیدیم و دست آخر هم دوز همه دارو ها را دوبرابر کرد.معلوم است که اوضاع چندان هم خوب نیست، نتیجه اینکه تو کافی شاپ در محضر یار دبستانی پقی زدم زیر گریه و بار تمام روز را خالی کردم جلوی او، آقای کافی شاپی هم خوش خیال هی اب و دستمال میاره و می گه هیچ جیز ارزشش بیشتر از خودت نیست چرا اینجوری می کنی با خودت، واقعا چرا خودم را تو موقعیتی قرار می دهم که یک جزقل بچه به خودش اجازه بدهد زر مفت بزند ؟یا ادم های احمق و بی سوادی که قدر نمی شناسند در مورد کارم اظهار نظر کنند؟چرا؟چرا؟چرا این بلا را سر خودم می اورم؟
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گفت دلت می خواهد چه اتفاقی بینتان بیفتد؟ گفتم فقط دلم می خواهد حرفهایم را بهش بگویم، حرفهایی که هیچ وقت فرصت بازگو کردنش را به من نداد، گفت بعدش چه؟گفتم نمی دانم، واقعا هم نمی دانستم، گفت نمی خواهی در اغوشت بکشد و ببوستت و ارتباط جسمانی برقرار کنی ؟سکوت کردم شاید روزگاری در اتش یک تماس کوچک می سوختم ولی الان حتی تصورش هم برایم دور بود، گفت:منتظر جوابم، گفتم نمی دانم الان نمی دانم شاید اگر ببینمش تمام ان نیاز خفته دوباره بیدار شود ولی الان فقط می خواهم با او صحبت کنم رودر رو چشم در چشم، بعد شب به او فکر کردم به آغوشش و سعی کردم خودم را در آغوشش تصور کنم و نشد، بعد ادم های دیگر هیچ کدام، متعلق به هیچ اغوشی نبودم، دلم برای گرمای هیچ سینه ستبری نمی تپید، سرد شده ام انگار، سرد همچون یک جسد
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

صبح با دقت و وسواس عجیب لباس هایم را انتخاب می کنم.

اونقدر مته به خشخاش می گذارم که خودم هم متعجب می شوم.

چند وقت است که اینگونه نبودم چه خبر است مگر؟

بعد یادم میفتد که امروز روز مشاوره است.

خنده ام می گیرد.

چقدر این یک ساعت به من انگیزه می دهد.

امروز دهمین جلسه است.

ده جلسه 

برای خودم هم قابل باور نیست.

4ماه گذشت از پایان بحران و شروع پایان من

در حقیقت 7ماه گذشت از شروع تمام بحران

و واقعیترش یک سال و 9ماه از زمانی که بین دو راه انتخاب قرار گرفتم.

و در کل دقیقا 5 سال از  زمانی که همه چیز شروع شد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody