تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

بالاخره نشستم و نوشتم واقعیتی که یک هفته ای درگیرش بودم و به قولی بند نافی بود که باید بریده می شد، یک جورایی سبک شدم و یک جورایی هم امیدوار، انگار حالا که به اشتباهات خودم اعتراف کردم می توانم زندگی جدیدی را شروع کنم حتی با ان ادم های قبلی روبرو بشوم ، احساس می کنم دیدن کل ماجرا از این زاویه و با صداقت کامل بدون هیچ گول مالیدن و رودربایستی با خودم بهم کمک می کنه تا هم خودم و هم انها را ببخشم و بتونم رو به جلو حرکت کنم، تقریبا از اول تابستان تا الان درگیر بودم و صد البته که هنوز به وقت نیاز دارم تا زخمهایم کاملا التیام پیدا کنند ولی احساس ادمی را دارم که داروی دردش را پیدا کرده است و ای خودش خوبه
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این هفته به خودم قول دادم که بنشینم و بعد از مدتها نقاشی کنم، به بهانه یلدا چندتا نقاشی یلدایی بکشم از انار و نرگس با آبرنگ، و شاید دخترکی با گیسوانی سیاه وقلبی به سرخی نار، ذوق نقاشی را دوباره خانم مشاور بیدار کردوقتی مجبور شدم احساساتم را مکتوب کنمو همین باعث شد دوباره لذت قلم زدن و خط کشیدندر من زنده شود و یک جورایی شبها به عشق همین طرح زدنهای پای شومینه خودم را به خانه می رسانم، او معتقد است نوشتن و نقاشی دو جنبه از وجود من است که کاملا مال خودم است و برخلاف خیلی دیگر از مهارت هایم تحت تاثیر هیچ کس دیگری نیست و کاملا می توانم روی این دو سرمایه گذاری کنم، امیدوارم تا شب بتوانم عکس کارهایم را اینجا بگذارم البته اگر پرشین بلاگ بازی در نیاورد
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

باید با خودم صادق باشم ولا غیر

هیچ چیز غیر از این نمی تواند بهم کمک کند

متوجه شدم برای اینکه دردم را کم کنم به خودم دروغ می گویم و وقایع را تحریف می کنم و این خوب نیست 

باید صادق باشم و سعی کنم همه چیز را انچنان که بود به خاطر بیاورم

احساساتم را

تا بتوانم واقعیت ها را ورای کاتالیزور احساساتم ببینم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

باید با خودم صادق باشم ولا غیر

هیچ چیز غیر از این نمی تواند بهم کمک کند

متوجه شدم برای اینکه دردم را کم کنم به خودم دروغ می گویم و وقایع را تحریف می کنم و این خوب نیست 

باید صادق باشم و سعی کنم همه چیز را انچنان که بود به خاطر بیاورم

احساساتم را

تا بتوانم واقعیت ها را ورای کاتالیزور احساساتم ببینم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

باید با خودم صادق باشم ولا غیر

هیچ چیز غیر از این نمی تواند بهم کمک کند

متوجه شدم برای اینکه دردم را کم کنم به خودم دروغ می گویم و وقایع را تحریف می کنم و این خوب نیست 

باید صادق باشم و سعی کنم همه چیز را انچنان که بود به خاطر بیاورم

احساساتم را

تا بتوانم واقعیت ها را ورای کاتالیزور احساساتم ببینم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

باید با خودم صادق باشم ولا غیر

هیچ چیز غیر از این نمی تواند بهم کمک کند

متوجه شدم برای اینکه دردم را کم کنم به خودم دروغ می گویم و وقایع را تحریف می کنم و این خوب نیست 

باید صادق باشم و سعی کنم همه چیز را انچنان که بود به خاطر بیاورم

احساساتم را

تا بتوانم واقعیت ها را ورای کاتالیزور احساساتم ببینم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

فعلا برای اینکه توالی جلسات مشاوره حفظ بشود مجبورم یک سری تحلیل ها را بنویسم ولی چون جایی امنتر از وبلاگ برای ذخیره اش ندارم باید رمز بگذارم تا بعد سر فرصت بایگانیشان کنم،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٥ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گفت دوست داشتنش انگاره بود ، سراب بود ، و من به این فکر می کردم که تو این بیابان چقدر اون سراب بهم انگیزه می داد و نرسیدنش چقدر از پا انداختم،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ایا از منش یادی هست؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

صبح عصبی بودم ، ترکشش مادرم را گرفت ، بنده خدا فقط سرویس میده و دم نمیزنه و حالا هم که تو همون یکی دو دقیقه سلام و خداحافظ روی خوشم نمی بینه ازم، دلم براش می سوزه ولی دست خودم نیست، بعد توی شرکت، کار وکار و کار، اینجوری بهتره، کمتر احساس بی مصرفی می کنی وجایی برای فکر و خیال نیست، اما وسط اینهمه شلوغی یکهو یک فکس امد درس روی میز من ، چرا باید میومد انجا وقتی اصلا مربوط به من نبود، تمام شدم رسما، خیره ماندم به تیتر فکس و پرت شدم به نه ماه پیش بعد به یکسال پیش بعد به دوسال پیش و و همینجوری سال به سال عقب رفتم ،نه ماه پیش بود که یک هفته شبانه روز خواب و خوراک نداشتم که این کنفرانس را ما برگذار کنیم یا دیگری ، یک سال پیش بود که دیگری کنفرانسی را که ابروی صنعت بود به افتضاح کشیده بود، دو سال پیش چه دغدغه ای داشتم برای اینکه بروشورها به موقع برسد، عکس های سه سال پیش را بگو... در اتاق را بسته بودم به بهانه نماز . برگه کنفرانس توی دستم ، چه بر سر خودم آوردم ؟ به ضرب و زور ساعت کاری تمام شد تمام کلاس. یوگا ذهنم درگیر بود و با مصیبت روی حرکات تمرکز می کردم و بعد تمام را تا خانه را فریاد زدم و با صدای بلند گریه کردم، سوز سرد تا عمق سینه ام را می سوزاند اما اتش حسرت درونم شعله ور تر از ان بود که با این باد خاموش شود اشک ریختم و قدم برداشتم و بلند گریه کردم توی سرمای خیابان کسی نبود و من سر در گریبان هر چه رفتم ارامتر نشدم و انگار بدتر اتش به جانم میفتاد با هر قدم، فکر کنم دو ساعتی شد و جسمم تسلیم شد وگرنه که روحم هنوز بی قراری می کند و هنوز می سوزد، اما شکر که جسم خسته ام او را به دنیای خواب رهنمون خواهد شد، و تا فردا شاید ارام گیرد گرچه فردا خود روز سختی است
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب داشتم فکر می کردم که انگار از وابستگی و دلبستگیم به او کم شده و به همین خاطر ارامتر شده ام ولی امروز صبح دریافتم این اتفاق یک پدیده همه شمول است و برای تمام افراد حاضر در در زندگین افتاده وهمه کسانی که روزگاری برایم پر اهمیت بودند الان کم رنگ شده اند و از دوریشان بی تاب نمی شوم و دلم برایشان تنگ نمی شود، نکند دلم انقدر تنگ شده که بهم چسبیده و دیگر فضایی برای جادادن ادمها ندارد؟
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نمی تونانم بگویم اوضاع بهتر شده یا بدتر ، چون نمی فهمم ، گاه شاید مشکلات روحی هم مثل سوختگی درجه سه باشد و از یک مرحله ای به بعد دیگر تو چیزی را حس نکنی ، یادم باشد این را بپرسم! دلم کمتر تنگ می شود، بماند که خبرهای کمتری هم از انسو می رسد،، می دانم هنوز در دلم غوغاست ولی انگاردورش لایه ای پشم شیشه کشیده شده که عایق است و از ان غوغا در ظاهر خبری نیست. ولی همین که می توانم دوباره بخندم و دوباره افکارنشاط اور داشته باشم و دوباره به ساختن فکر کنم به نظرم مثبت می آید.
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از اونجایی که صبوری کردید و اینجا در روزگار ناخوشی همراه من بودید و غم و غصه های من را خواندید دعوتتان می کنم تا قدم رنجه کنید و برای عوض شدن حال و هوایتان وبلاگ طنز من را هم به قدومتان مزین فرمائید:+

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گاه احساس می کنم به جای معده اژدهایی کوچک در شکم دارم که هر از چندگاهی سر بر می دارد و لهیب آتشش می سوزاندتم ، این روزها به جای قلبم هم یک جوجه تیغی نشسته در حالت دفاعی و باهر دم وبازدم تیغهایش در سینه ام فرو می رود، اژدهای کوچک شاید بازمانده همان روزهای پر جوش و خروش باشد و ان تبع گرم و اتشین که به قول ان دکتر طب سنتی گرم و خشک بود و این روزها و کمتر گرم است و کمتر خشک ولی هنوز از خیلی ها گرمتر و خشک تر است، و من این اژدها را تابستانها با خیار و بستنی مهار می کنم و زمستانها با پرتقال و بستنی به هرحال بستنی هست، بعد هرچه غمگین تر می شوم اژدهای کوچک سر بیشتر فرو میبرد و اتش به خود می زند ، انگار خودسوزی می کند، بعد من این اژدهای کوچک را دوست دارم اما دسترسی به او سخت است، او را بیشتر از این جوجه تیغی غاصب دوست دارم، احساس می کنم جوجه تیغیه قلبم را قورت داده و حالا من قلب ندارم ، کلا از جوجه تیغی ها بدم میاید، چشم های تنگی دارند، مگر نه اینکه چشم ها دریچه روح هستند چشم های جوجه تیغی ها را دوست ندارم بدجنس هستند، قلبم کجاست ، دلم می سوزد، واقعیتش به خاطر پشیمانی است و اصلش به خاطر بی قراری اژدهک و سینه ام تیر می کشد واقعیتش به خاطر غم است و اصلش به خاطر قلبی که نیست و تیغ های زهر اگینی که فرو می روند، بعد کمی بالاتر انگار چشمه ایست جوشان که سنگی راهش را بسته سنکی که بغض نام دارد، مدتهاست که انجاست ، هر از چند گاهی جابجا می شود و سیلاب اشک جاری می شود ولی سنگ سیاه صیقلی بغض راه گلو را بسته و عجیب خوش نشسته،،،، چه ملغمه ایست این حسهای درهم پیچیده، گفت قدر غمت را بدان که اینهم می گذرد، می نویسم تا به یادم بماند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امشب شب سختی است، شبی که واقعیتی که ماه هاست ازش فرار می کردم برایم مسجل شد، و مجبور شدم بهش إقرار وکنم،برایم جالب است که با وجود اینکه این واقعیت را می دانستم ولی تا به امروز رازی سر به مهر بود و امروز مجبور شدم پیش مشاورم اعتراف کنم و همین باعث شد هنوز بعد از گذشت ۴ ساعت ضربان قلبم أرام نگیرد و دلم قرار نگیرد، بعد با دوست قدیمی قرار داشتم حال خودم را نمی فهمیدم ، منگ و بی حوصله بودم و او برعکس سرحال و سر زنده ، تاب اینهمه شور و هیجان او را نداشتم و نمی توانستم او را در غم خودم شریک کنم، یک فشار مضاعف ، باران پاییزی به فریادم رسید،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

عمر گل تو به اندازه وقتی است که براش صرف کردی، این. یکی به شازده کوچولو گفته، خانم مشاور گفت أرزش تو برای او اقا به اندازه همان تلاشی بود که برای باز گرد اندنت کرد، یعنی هیچی، بعد بهم پیشنهاد داد خودم را پیدا کنم، منی که در خلال ١۶ سال گذشته برای خوشأیند دیگر ان زندگی کرده ام، منی که شده ام چهل تکه ناهمگونی از مردان زند گیم، برای جلب نظر انها درس خوانده ام ، مهارت کسب کرده ام، کار کرده ام و در دنیای مرد انه پیش رفته ام، حالا که همه انها تنهایم گذشته اند یکهو زندگیم خالی شده از معنا و مفهوم، دستاوردهایم بی أرزش شده اند و هویتم. را گم کرده ام، باید برگردم به ١۶ سال پیش همان زمانی هنوز هیچ کس نبود،، به رویا های ان زمان ، به چشم انداز ان زمان، وتواناییهای ان زمان،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یک پنج شنبه پر مشغله ، حسن ختام یک هفته درهم و برهم، حالا خلوت خانه، دور نمای هفته اینده، کارهایی که می خواستم إنجام دهم، کارهایی که باید إنجام دهم، کارهایی که إنجام ندادم و زمانش گذشت، چقدر خسته ام برای شروع دوباره،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بعد از بحران روز دوشنبه خانم مشاور قانع شد که بهتر است دارو درمانی را شروع کنم.

دیشب به دکتر روانپزشک مراجعه کردم و دارو گرفتم.

اسامی داروها نا اشنا بود و به همین خاطر به دوست داروسازم پیامک زدم و ازش در مورد دارو ها پرسیدم:

جواب داد: احیانا برای ترک سیگار بهت داده؟

جواب دادم : من هیچ وقت سیگار نکشیدم چون هربار ترجیح دادم بستنی بخورم. این ها برای افسردگی است.

گفت: برای افسردگی داروی خوبی است ولی کسی که بستنی می خورد افسردگی نمی گیرد.

جواب دادم: ببین اوضاع چقدر خراب است که با وجود بستنی بازهم به نبودن فکر می کنم.

گفت: دوز بستنی را بالا ببر چون هر بستنی به اندازه 10 تا قرص و خیلی بهتر تاثیر گذار است و بهتر عمل می کند.

از امروز بستنی درمانی را شروع می کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

امروز برای اولین بار جنون انی را درک کردم. 

اینکه یکهو دلت بخواهد دیگر نباشی

تمام مدتی که کامیون داشت از جلوم رد می شد به چرخ های بزرگش زل زده بودم و فکر می کردم اگر دو قدم جلو تر بروم حتما مرا له خواهند کرد.

وقتی رفت  نشستم و اشک ریختم نمی دانم چرا

به خاطر این فکر احمقانه

به خاطر فرصتی که از دست رفت؟

به خاطر این جایی که بهش رسیده ام؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۱ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

احساس ادم های نزدیک به مرگی را دارم که دونه دونه اعضای بدنشان یکی پس از دیگری از کار میفتد، اول پروژه ها نیمه کاره رها شد ، بعد تحقیق ها ، بعد مقالات ، بعد حتی نمی توانم کتاب بخوانم، ازون بدتر این روند فلج شدن وارد زندگی روزمره هم شده، اشپزی و یا سشوار کشیدن،،،فقط انگار می توانم راه بروم و گریه کنم، فقسه سینه ام درد می کند، انگار آتشی در سینه دارم که با هر دم وبازدمی می سوزاندم، ، چه بر سرم أمده ؟ نمی دانم، یعنی خوب می شوم؟ یعنی دوباره زندگیم پویا و پر شور خواهد شد؟ هیچ أمیدی ندارم، تن سپرده ام به روزمرگی و هر روز پژمرده تر از روز پیش،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

قول داده بودم صبح کمی زودتر بیام شرکت تا همکار جدید پشت در نماند

نیم ساعتی هم زودتر راه افتادم.

تاکسی دوم را که سوار شدم بعد از 500 متر خوردیم به یک ترافیک سنگین.

مسیر 10 دقیقه ای نیم ساعت طول کشید.

استرس تمام وجودم را گرفته بود.

تمام بدنم می لرزید.

هرچه با خودم می گفتم که خوب چند دقیقه پشت در می ماند دنیا که به آخر نمی رسد اما هیچ تغییری در حال و روزم پیدا نمی شد.

عرق سرد

نفس های بریده

حالت تهوع

انقباض عضلات

لبم را بسکه گاز گرفتم پاره شد.

پیاده شوم و مسیر باقیمانده را بدوم ؟

صبر کنم راه باز بشه؟

یکهو وسط یک مشت غریبه پقی زدم زیر گریه

چقدر ضعیف شدم

چقدر ناتوان شدم

راه باز شد و با 5 دقیقه تاخیر رسیدم .

هنوز کسی نیامده بود.

تمام پنجره ها را باز کردم و نفس عمیق کشیدم.

این حال و روزم را دوست ندارم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنج شنبه ها ساعت کاری که تمام می شود رسما پر در می أورم. فکر اینکه چند ساعت اینکه مال خودم است قند تو دلم أب می کند، دیروز که فقط می خواستم زودتر برسم خانه، بعد ولو شدم زیر پتو و فیلم دیدم، امروز هم رسما خواب بودم، مامانًً فردا مهمان دارد، ازون میهمانی های زنانه که همون سالی یک بار باید بأشد، به زحمت مرخصی گرفتم تا فردا را زنانه زندگی کنم، صبح مفصل بخوابم و بعد برم موها را براشینگ کنم البته اگر به وسوسه کوتاه کردنشان توجه نکنم. بعد پیراهن بپوشم و ارایش کنم و به کسانی که سالی یکبار می بینمشان لبخند بزنم و تعارف تکه پاره کنم.همخانه هم دیشب رفت و یک جورایی انگار دوباره مکان أمنم را پیدا کردم، حالا دوباره منم و خانه ام
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پنج شنبه ها ساعت کاری که تمام می شود رسما پر در می أورم. فکر اینکه چند ساعت اینکه مال خودم است قند تو دلم أب می کند، دیروز که فقط می خواستم زودتر برسم خانه، بعد ولو شدم زیر پتو و فیلم دیدم، امروز هم رسما خواب بودم، مامانًً فردا مهمان دارد، ازون میهمانی های زنانه که همون سالی یک بار باید بأشد، به زحمت مرخصی گرفتم تا فردا را زنانه زندگی کنم، صبح مفصل بخوابم و بعد برم موها را براشینگ کنم البته اگر به وسوسه کوتاه کردنشان توجه نکنم. بعد پیراهن بپوشم و ارایش کنم و به کسانی که سالی یکبار می بینمشان لبخند بزنم و تعارف تکه پاره کنم.همخانه هم دیشب رفت و یک جورایی انگار دوباره مکان أمنم را پیدا کردم، حالا دوباره منم و خانه ام
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حساس شده ام و نازک...

به کوچکترین تلنگری می شکنم و فرو می پاشم.

تاب هیچ ضدیتی را ندارم و با کوچکترین برخوردی دلم می گیرد و بهم بر می خورد و واکنش نشان می دهم.

بعد دلم می خواهد فرار کنم و از همه کس و همه چیز دور شوم.

 احساس می کنم توان مقابله ام به صفر رسیده است.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٦ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پاداروکس عجیبی است.

به این نتیجه رسیده ام که وقتی هیچ کس هوای من را ندارد پس باید خودم هوای خودم را داشته باشم . و در شرایط فعلی یعنی گور بابای بقیه ای که فقط سرویس می خواهند و روی خوش...

بعد این یعنی ادم ها رم می کنند و من می مانم و خودم.

پس دور باطلی است این جریان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیشب یک جلسه نه چندان خوب داشتم . یعنی مطابق میلم پیش نرفت. بعد غرغرهای هم خونه شلخته به گوشم رسید که گله کرده بود هر هفته باید خونه را تمیز کنیم و خسته میشه . خوب برای ادمی که جمعه به جمعه ظرف می شوره لابد عید به عید هم باید جارو و گردگیری بشه. خوشحالم که بهش گفتم بره...

بعد پر از حس های بد برگشتم خانه.

ساعت 12 شب داشت سبزی سرخ می کرد برای قرمه سبزی. بوی تند سبزی سرخ شده به مرز جنون رساندتم. فقط رفتم تو اتاق تا یکهو واکنش تند نشون ندم بهش.

حالم بد بود و عصبانی بودم. از خودم که از تمام تصمیم های امسال پشیمانم. از شرایط و از ادم ها...

بعد تمام شب همه فکر و خیال ها رفت کنار و دلم شور ام پی تری پلیرم را می زد که پیدایش نبود.

صبح با هول و ولای خواهرم بیدار شدم که ک جا گیر کرده بود و سریع باید پول می ریخت به حسابشون تا کارش راه بیفته.

کلی استرس اول صبح اضافه شد به حال خوش سگی دیشب.

بعد همخانه جان رفته بود تو حمام و سرخوش اواز می خواند و من خون خونم را می خورد که دیرم شده...

از در که امدم بیرون یادم افتاد زوج و فرد است و ماشین سخت گیر میاید. برگشتم و ماشین را از پارکینگ بیرون کشیدم و راه افتادم.

یک کمی که گذشت ارامتر شدم و اونوقت جیغ درمانی را شروع کردم.

اتوبان های خلوت جان می دهد برای اینکه پاتو بگذاری رو گاز و پنجره ها را ببندی و فریاد بزنی....

بعد اشک ها سرازیر شد. 

هق هق های بی محابا

تقریبا نزدیک شرکت حال و روزم کمی عادی شد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٦ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

فقط می نویسم که یادم نرود، امشب هم شام با دوست قدیمی بودم، رستوران أناندا، برایم واضح است که او جایگاه خاصی برایم دارد، در این ارتباط برخوردم با اتفاقها پیش بینی ناپذیر است،

بأور نمی کنم که این رفتارها از من سر می زند،

اینقدر صبور و اینقدر منعطف، انگار برای این ادم زبانم قفل می شود و دست هایم بسته، به شوخی های بیمزه می خندم و به تفکرات خاصش گوش می دهم و خلاصه نسبت به او گارد ندارم.

اینهمه تغییر برایم جالب است.

اما نگاهش خالی است. خالی از هرگونه احساسی

من نیاز به نگاهی ستایش گر دارم. 

نگاهی که حس کنم خواستنی هستم.

نگاهی که عطر دوست داشتن بدهد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody