تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

ایستاده ام جلوی ضریح ، زیارت دوم است و طبق اداب مخصوص دعای دیگران، شاید باید قید آداب را بزنم وبرای خودم دعا کنم! دلم گرفته است ولی نمی دانم به خاطر قرصی است که یادم رفته بخورم و یا حال و هوای زیارت است، ، دعاهایم را زیر لب زمزمه می کنم، کنار دیوار ایستاده ام و سر را تکیه داده ام به دیوار، گوشه دنجی است، غنیمتی که در این شلوغی حرم نصیب هرکسی نمی شود، چشم هایم را می بندم و دل می دهم به راز و نیاز، کسی مرا از اعماق خلوتم با بیرحمی ببرون می کشد، کنارتر برو تا من نماز بخوانم،! کنارتری در کار نیست مادرجان! دیوار است، خودش را به زور جا می دهدو می نشیند و بلند بلند حرف می زند، عصبانی می شوم، و دلشکسته تر، کاش قرص هایم را خورده بودم، اما این فکر هم افاقه نمی کند، چرا کارم به اینجا کشید، قرص و داروی اعصاب، برای مردی که هیچ درکی از احساسات من ندارد، بغضم می ترکد، اشک هایی که تاکنون بی صدا فرو می ریختند حالا با هق هق هایم سرازیر می شوند، اداب زیارت یادم رفت، دلم می خواست سر روی زانوهایش می گذاشتم و دل سیر گریه می کردم
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

راستش را بخواهید این روزها حالم خوب است، خیلی خوب

همه چیز بر وفق مراد است.

پروژه هایی دارم که  امید است بتوانم به پول تبدیلشان کنم.

ارتباطات ارزشمند ولی ویرانم را دوباره بازسازی کرده ام.

هدف های جدید و متناسب با توانایی هایم انتخاب کرده ام.

رابطه های فرسایشی را حذف کرده ام.

دوران نقاهت را می گذرانم و حال روانم رو به بهبود است.

ارتباطات جدید برقرار کرده ام.

سعی می کنم تا جایی که می توانم جدی با خلل ها و نقاط ضعفی که تا کنون باعث عقب ماندنم شده مبارزه کنم و یک سری عادت ها و ترس ها را کنار بگذارم.

بهای زیادی هم بابتش می دهم ولی فکر کنم ارزشش را دارد.

کند پیش می روم ولی راضیم.

فکر می کنم کم کم مسیر جدیدی که باید طی کنم دارد از میان مه نمایان می شود و از سردرگمی نجات پیدا می کنم و این حالم را بهتر می کند.

پاییز و زمستان سختی را پشت سر گذاشتم و هنوز اتفاق های خوبی که در بهار امسال افتاد باورم نمی شود. اتفاق هایی که در هیچ یک از لحظه های پاییز و زمستان خوابش را هم نمی دیدم و امیدی به وقوعش نداشتم.

خداوند معجزه را به من نشان داد و من هم تصمیم دارم در عوض انسان موثری باشم در روی زمین.

انسانی که می تواند با استفاده از توانایی هایش روزگار بهتری بسازد.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

توی گرگ و میش سحرگاه با صدای بلبل ها و گنجشک ها غرق لذت می شوم، عصرها هنگام پیاده روی مست عطر گلهای رز و یاس های امین الدوله می شوم و رنگ و بوی میوه های بهاری مشامم را می نوازد، اما در سکوت شبانگاهی دلم برای سرمای زمستان وخزیدن زیر پتو کنار شوفاژ و تماشای دانه های برف از پشت پنجره تنگ می شود، شب های دلم هنوز زمستانی است.
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٤ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دلم می خواست امشب خانه ام تمیز و مرتب باشد . دلم می خواست امشب یک دسته گل زیبا روی میزم داشتم . دلم می خواست امشب شمع روشن می کردم و عود می سوزاندم و از تمیزی و نظم خانه لذت می بردم و در انتظار میهمانان عزیز آسمانی می ماندم. اما خانه نامرتب و غبار گرفته است. پولی برای خرید دسته گل نداشتم و نمی دانم آیا هیچ یک از فرشنگان سری به این خانه خواهند زد در این شب عزیز؟ دلم هم که عجیب گرفته است و ترسی مبهم مانند ماری خزنده سر تا سر وجودم را در می نوردد، خدا در تهران کمی دور از دسترس است ، به همین خاطر می خواستم خانه را مرتب و تمیز کنم شاید این نظم نظافت کمک کند به حضور معنوی بیشتر ولی نشد یعنی حال دلم خوب نبود و همین باعث خمودگی جسمم شد و مجبور شدم برای جلوگیری از ویرانی بیشتر بزنم به کوه و بیابان، که خودش نعمتی بود ولی خانه کثیف و نامرتب ماند. حالا نشسته ام و به جای راز و نیاز وبلاگ می نویسم چون نمی دانم چه باید آرزو کنم، امشب آرزویم شاید همان دعای لحظه تحویل سال باشد، دلی خوش در عین سلامتی. خدایا دلم برایت تنگ شده...
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دلم می خواست امشب خانه ام تمیز و مرتب باشد . دلم می خواست امشب یک دسته گل زیبا روی میزم داشتم . دلم می خواست امشب شمع روشن می کردم و عود می سوزاندم و از تمیزی و نظم خانه لذت می بردم و در انتظار میهمانان عزیز آسمانی می ماندم. اما خانه نامرتب و غبار گرفته است. پولی برای خرید دسته گل نداشتم و نمی دانم آیا هیچ یک از فرشنگان سری به این خانه خواهند زد در این شب عزیز؟ دلم هم که عجیب گرفته است و ترسی مبهم مانند ماری خزنده سر تا سر وجودم را در می نوردد، خدا در تهران کمی دور از دسترس است ، به همین خاطر می خواستم خانه را مرتب و تمیز کنم شاید این نظم نظافت کمک کند به حضور معنوی بیشتر ولی نشد یعنی حال دلم خوب نبود و همین باعث خمودگی جسمم شد و مجبور شدم برای جلوگیری از ویرانی بیشتر بزنم به کوه و بیابان، که خودش نعمتی بود ولی خانه کثیف و نامرتب ماند. حالا نشسته ام و به جای راز و نیاز وبلاگ می نویسم چون نمی دانم چه باید آرزو کنم، امشب آرزویم شاید همان دعای لحظه تحویل سال باشد، دلی خوش در عین سلامتی. خدایا دلم برایت تنگ شده...
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حالم خیلی بهتر از پارسال است ، خیلی بهتر، به طوریکه تمام پارسال برایم مثل کابوسی تلخ می ماند و حتی باورش هم برایم دشوار است که چنان روزهایی را از سر گذرانده ام ولی از طرف دیگر تلخی آن روزها چنان با گوشت و پوستم عجین شده اند که جزیی از وجودم شدند و حذفشان برایم غیرممکن است ولی تمام شده اندبه هر حال ، روزهای سال جدید انگار تازه سر از خاک بر اورده ام و سر گردانم اتفاق تازه ای نیست البته ، چون هیچ وقت زندگیم یک روال عادی و تکراری نداشته و همیشه از روزمرگی گریزان بوده ام، شاید به همین خاطر است که زندگی کارمندی را تاب نمیاورم، اما به هرحال کم کم باید مسیر جدید را نظم بدهم و ساختاری مناسب برایش بچینم. هدف و تمرکزم روی نوشتن است، تصمیم دارم این شاخه را آنقدر جدی پیگیری کنم تا به ثمر برسانمش، به همین خاطر کمی روال زندگی شلوغم تغییر کرده و بعضا یادم می رود که چرا خانه نشسته ام و یکهو دلم هری می ریزد پایین که دیدی از دنیا عقب ماندی و همه رفتند جلو و تو گوشه خانه پوسیدی و بعد یادم میفتد که گوشه خانه برای من حکم دفتر کارم را دارد و فارغ از چالش های روزمره متمرکز می شوم روی نوشته ها، استادانم از روال کارم راضیند، مشکل فقط بحث مالی است که باید چاره ای برایش بیندیشم قبل از آنکه کفگیر کاملا به ته دیگ بخورد، چون مشتریان پروژه های دیگرم هنوز در ابتدای سال کارشان راه نیفتاده و تق و لق است ولی باز هم خدا را شکر می کنم که خیلی از اتفاق های سال ٩٢ در ساعات پایانی سال ختم به خیر شد. گرچه هنوز راه درازی در پیش است ولی باری که از روی قلبم برداشته شده است باعث شده تا بتوانم نفس بکشم ، بخندم و ببینم
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody