تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

پریشب کسی از دیدن روزه چشم گفتند و دیدن زیبایی ها، و اینکه جوانها می توانند ساعتها خیره به ماه بمانند و از ان لذت ببرند و هر چه سن بالاتر می رود زیبایی ها کمتر به جانمان می نشیند، امشب خیره به مهتاب غرق لذت بودم با خودم می گفتم مگر می شود کسی از اینهمه زیبایی لذت نبرد؟ یکهو انگار آذرخشی بر فرق سرم فرود آمد، وای بر من فراموشکار. هنوز چهار ماه نشده از روزگاری که مزه هیچ غذایی را نمی فهمیدم و هیچ عطری را استشمام نمی کردم و هیچ لطافتی را درک نمی کردم، روزگاری که خیره به گلها و جوانه های تازه رسته بهاری می نگریستم و می دیدم هیچ لذتی از آن نمی برم و درگی از زیبایی ندارم. چقدر من فراموشکارم!!
روزگاری که به نوعی نقطه عطف زندگیم بود و از پارسال همین موقع ها اوج گرفت. اشک میریزم و شکر می کنم که گذشت و دوباره می توانم با تک تک سلولهایم زیبایی قرص ماه را ستایش کنم و از مزه نان و پنیر و سبزی به عرش برسم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

می دانم که دل به رویا نباید سپرد

حداقل در این سن و سال این را خوب می دانم

ولی این را هم می دانم که بدون رویا دلی نمی ماند برایم...

کاش و ای کاش....

دلم عاشق شدن می خواهد به قول نادر ابراهیمی...

هرچند که به زعم خودم عاشقم و به باور خودم در سرابم...

دلم بدجور گرفته از بی محبتی ها و تنهایی هایم

تشنه یک جو محبت و نگاه گرم عاشقانه هستم.

محبت دوستان و خانواده ام بی حد اندازه است ولی جای یک حس عاشقانه و نگاه گرم را نمی گیرد.

سیاه چاله دلم پر نمی شود با همه محبت هایشان

دوست ندارم این حالت را ولی چاره ای نیست.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody