تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

می گویند تا چهلسالگی باید ریشه دوانیده باشی، توی کاری ، خانواده ای ... بی ریشه باشی سرگردان می شوی، باد می بردت و غم به راحتی فرومیکشدت. تا چهلسالگی باید ریشه هایت را در خاک محکم کنی، دیگر وقت آزمون و خطا گذشته و دیگر توانت برای از نوساختن کم است. تا چهل سالگی باید شکل گرفته باشی. و من همچنان سیال و بسان برگی روی آبم ... دل به تلاطم موجها بسته ام و بیهودگی آفتابی که تنم را می سوزاند و می پوساند. تا چهل سالگی چیزی نمانده و من خاکی نیافته ام که در آن ریشه ای بدوانم.
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی تلفن را قطع کردم تازه به حرف هایی که می توانستم بگویم ولی به ذهنم هم نرسید فکر کردم.

می توانستم بگویم اگر اینقدر حالت بد است می خواهی برایت چیزی بیاورم؟ می توانستم از او بپرسم کجاست ؟ اگر نزدیک است سر راه بیاید و خوراکی هایی که برایش آماده کرده ام را ببرد هرچند که هیچی هنوز آماده نبود ؟ می توانستم بگویم اگر دوست دارد بیاید تا کارهایی را که می خواهد با هم انجام دهیم، همینجا برایش انجام دهم و تحویلش دهم.

می توانستم خستگی و بی حوصلگیش را بهانه ای کنم برای دعوت به خانه ام.

اما وقتی تلفن را قطع کردم تمام اینها به ذهنم رسید. تازه آن موقع بود که فهمیدم خیلی کارها می توانستم بکنم و نکردم.

وقتی مردی که می داند تو دوستش داری در گرمای تموز زنگ می زند و نالان از خستگی شکایت می کند، باید بدانی که زنگ نزده تا از پیشرفت پروژه ها بشنود.

و من نمی دانستم.

فکر هم نمی کنم بعدا هم بدانم.

حالا فرصت از کف رفته...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گفت:

تا تا آخر راه نروی نمی توانی تمامش کنی..

راست هم می گوید.

تعلیق و در انتظار ماندن فقط وقت می کشد و فرصت ها را از بین می برد.

باید آخر راه را خودم انتخاب کنم و مسئولیت عواقبش را هم بپذیرم.

یا شادی است و یا حقارت

هرچه هست از این انتظار شاید بهتر باشد.

اما هنوز شجاعتش را ندارم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٧ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گفتم : من نمی خواهم مادر باشم. نمی خواهم هی دلم بسوزه و حواسم باشه که کسی خراب کاری نکنه و از پشت هوای همه کارمندهایت را داشته باشم و مواظب همه پروژه ها باشم...

هربار که اینکارها را می کنم با خودم می گویم به تو چه ربطی داشت؟ تو چکاره بودی که دخالت کردی؟ پول می دادند بهت یا مقام؟ حتی تشکر خشک و خالی هم نمی کنند و نوبت خودشون میشه طلب کارند..

گفت: نمی تونی جز این کاری بکنی، مادری جزو خصوصیات توست. نمی تونی خصوصیاتت را انکار کنی و ضد طبیعتت قدم برداری...

گفتم: آزار می بینم. به خودم لطمه می زنم. چه  مادری کنم برای تو  و شرکتت چه نه لطمه می خورم.

گفت: خودت باید راهکارش را پیدا کنی..

توی تصورم خودم را مثل مرغ چاق خالمخالی کرچی می دیدم که سلانه سلانه سینه جلو داده و قدم می زند.

تصویر حال بهم زنی بود.

راهکارش این است که برای مادری خودم پاداش تعیین کنم ، پاداشی که غیر مستقیم از آنها بگیرم وگرنه که آبی ازشان گرم نمی شود.

و یا مادری را رها کنم و جایگزینی برایش بیابم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody