تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

دوست داشتن گناه نیست، عاشق شدن هم... اما همانها که دوستشان داری و یا عشقت را نثارشان می کنی با تو کاری می کنند که احساس گناه خفه ات کند و نفست در نیاید، . کاش عشق اتفاق نبود و انتخاب بود.
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

راستش را بخواهید دلم عاشق شدن می خواهد و دوست داشته شدن
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پول هایم را حراج کردم

تا بودن بخرم

دوستت دارم

روح عشق

لحن کلمات

انحنایی از آوا

که تا همیشه می ماند

پول هایم ته کشید

و کلمات هنوز اندکند،

بی طنین

کیسه جوانی ام خالی ست

عمرم ته کشیده

با کیسه های خالی

در حرم به مرگ می اندیشم

و نمازهای خریدنی

و روزه هایی که با پول می رسند

فاتحه و قرآن

وایمانی که خریدنی نیست

و بودن عریانی که در هیچ ترازویی محک نخورد

پول هایم ته کشیده

ایمانم بودنم

عمرم به امید عدالتی که سنجیدنی نیست

رودابه کمالی

من اما پولی نداشتم. گرانتر از مال زمانم را گذاشتم. عمرم را و عشقم را. تمام محبتی را که از ته دلم می جوشید . همچون شیر از پستان مادر. برایش خرج کردم. ناراضی نیستم. چون اگر خرج نمی شد می ماند و می گندید ، چرا که من بلد نبودم جور دیگری خرجش کنم. مشکل آنجا بود که تمام این با ارزش ترین دارایی های من در میان بی ارزش ترین هیاهوهای زندگیش گم شدند. ندیدشان یا نخواست که ببیندشان. کیسه من هم خالیست/ کاش در عوضش پولی گرفته بودم. کاش منهم عمرم را، عشقم را و زمانم را می فروختم . شاید با بهایش می توانستم ستایش دیگری را بخرم ولو به قیمت تملق... من هم دوستت دارم را به ثمن بخس دادم به قیمت یک نگاه از سر تعجب به قیمت یک پوزخند به قیمت از یاد برده شدن... و هیج کلمه ای نشنیدم از سر دوست داشته شدن و نه حتی نیم نگاهی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٤ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

انگار کم کم قلق این سبک زندگی دستم می آید یک کاری داشته باشم باهاش پول در بیاورم، سریع و زیاد...

یک کاری داشته باشم مجبور شوم بخوانم و یاد بگیرم ...

یک کاری داشته باشم که وجهه اجتماعی داشته باشد.

تا حالا این سه تا باهم جمع نبوده ولی در دو سه ماه گذشته توانسته ام به موازات هم سه تایشان در سه زمینه متفاوت پیش ببرم و این خوب است.

و خوب تر اینکه سعی می کنم با خودم روراست باشم و با احساسم، و نیازهایم کمی از قید و بندها و چهارچوبها رهاتر شوم به وقت گرسنگی بخورم و به وقت خستگی بخوابم واگر دلتنگی می کنم آنرا ابراز کنم و سعی کنم برطرفش کنم حتی اگر بادر بسته روبرو شوم ، کماکان تمام تلاشم را می بیند و چشم هایش را می بندد، معذوراتی دارد که من نمی دانم و من برای خودم و دلم بازی می کنم هرچند بازی با حباب های رنگی باشد، خوبیش اینجاست که دیگر به این درک رسیده ام که اگر کسی مرا نمی خواهد دلیل بر خواستنی نبودن من نیست، به خاطر مشکلات اوست و دیگر خودم را زیر سوال نمی برم ، یعنی کمتر !!! ولی باز هم قدمی جلوتر برداشته ام ، چهل سالگی نزدیک و نزدیک تر می شود و من بیشتر و بیشتر از آمدنش می ترسم، برای سی سالگی اینهمه دلهره نداشتم، این دو سال و نیم باقیمانده هزاران برنامه و کار می خواهد تا مرا برای چهلسالگی آماده کند ولی من هنوز مانند دخترکان ١۴ ساله در پی نگاه ستایش گری هستم که از من دریغ می شود
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody