تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

گفت : نتیجه چی شد؟ گفتم : نتیجه ای نداشت ، جز دیدن یک حلقه نقره توی دست چپش، گفت: شاید الکی بوده، منهم حلقه دارم و کسی نیست. گفتم : تو هم حلقه داری چون نمی خواهی کسی باشد. وقتی هست یعنی یا کسی هست یا خیالی و یا .... گفت : پس موها را بر باد دادی؟ گفتم : نه هنوز. اول اینکه وقت نکردم و دوم اینکه هنوز یکی دیگر هست. گفت : اگر نشد ، گفتم: دیگر درنگ نمی کنم، این زنانگی من را می کشد، عذابم می دهد، زنانگی که کسی ستایشش نکند دیوانه ام می کند. ترجیح می دهم نباشد تا مجبور نباشم برای بروزش به کسی پناه ببرم که نه می بیند و نه می فهمد. گفت: خودت لذت نمی بری؟ حداقل برای ما؟ گفتم: نه، خودم با موی کوتاه راحت ترم و خوشحال . چون دیگر یادم نمیفتد چیزی دارم که خریداری ندارد، هرچند احمقانه و قرون وسطایی به نظر برسد و.لی اونجوری می توانم دنبال کارهای مهمتر بروم وسر خودم را جور دیگر گرم کنم و این بخش را ته ته ذهنم بایگانی کنم برای روز مبادا،
نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

با خدا شرط و پی کرده بودم تا آخر ماه...

بعد که هیچ اتفاقی نیفتاد گذاشتم به حساب لامکانی و لازمانیش و گفتم تو مکان و زمان نداری ولی من دارم.

تا عید غدیر

این بود که همه حواسم را جمع کردم و شاخک ها را تیز که هیچ کس از زیر دستم در نرود.

به هرحال قول داده بودم ایراد بی خود نگیرم و زبانم را ببندم  تا او هم من را از شر این دلبستگی بی سرانجام خلاص کند که به نظر خودم تنها چاره اش پیدا شدن یک جایگزین بود.

خوب سر و کله سه چهار نفر همزمان پیدا شد.

کلا دیگه حساب، کتاب و ترس فاش شدن راز و رمزهای زندگی را کنار گذاشتم و زدم سیم آخر...

شفاف و باز...

اولی که تماس گرفت، اگر وقت دیگری بود در جا تمامش می کردم.

محافظه کاریش در قبال سفره ای که گشوده بودم آزارم داد اما قول داده بودم جلو بروم.

جلسه اول به حرف و حدیث عادی گذشت.

و جلسه دوم کمی عمیقتر...

بر که می گشتم به خدا گفتم که قرار ما این نبود، حکمتت هرچه هست من تاب یکی دیگر را ندارم که بخواهم برایش دعا کنم تا تو دلش را به سوی خودت برگردانی.

نفر دوم بلافاصله جلو آمد، منتظرش بودم، دوستی زمزمه اش را کرده بود. حرفهایش را  نفهمیدم که ابراز عشق است یا ندامت. هرچه بود راضی نبود از این حسی که به من دارد زبان هم را نفهمیدیم و این هم مسکوت ماند.

نفر سوم را خودم باید بروم دنبالش.

و نفر چهارم را دیگر روی قولم زده ام و ندیده ردش کرده ام چون شواهد و قرائن نشان از فاصله زیاد دارد.

به هر حال عید غدیر هم آمد.

نفر سوم را ندیدم.

به این نتیجه رسیدم شاید همان حس افلاطونی مرا بس است و بیش از این در ظرفیت من نیست.

از طرف دیگر امروز داشتم فکر می کردم گاهی انقدر با خیال نداشته ها زندگی می کنی که همان خیال ها می شوند زندگی واقعی تو.

یک کمی زمان چاشنی آن کنی انگار کن که اتفاق افتاده است.

حالا منهم با خوابها و خیالاتم زندگی می کنم و بعد از چند روزی مرز بین واقعیت و خیال در ذهنم گم می شود.

می دانم عیبش این است که اگر روزگاری این اتفاق ها حقیقی شود دیگر طعمی نخواهد داشت.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

توی آفتاب بی رمق پاییزی، یکهو یادم افتاد که این تابستان هیچ گل یاسی را نبوییدم. ناگهان دلم خواست دختری داشتم یاسمن نام، به همان لطافت و به همان خوشبویی ، که عطر تنش به اندازه همه یاسهای عالم در جانم می نشست، توی دلم فحشی نثار پدرش کردم و سعی کردم به پاییز و برگریزان فکر کنم
نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody