تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

برای کاری یرنامه ریزی می کنیم، این روزها حجم احساسش را خوب درک می کنم و همین باعث شده دورترین فاصله را از او بگیرم ولی گاهی مانند امروز ناچارم به خاطر کار کنارش بنشینم . زمان را که مشخص می کند دلم را به دریا می زنم و می گویم آن روزها روی حضور من حساب نکن! می گوید چرا ؟ شانه بالا می اندازم و می گویم درگیرم آن روزها. چانه می زند که مگر می شود نباشی ، بدون تو که کار پیش نمی رود. می گویم آنجا هم باید باشم ، آنجا هم بدون من کار پیش نمی رود. می گوید چه خبر است مگر ؟ می گویم عروسی.می گوید بروبابا شما زنها به خاطر یک عروسی رفتن کلی وقت تلف می کنید و از کارهای اساسی باز می مانید. می گویم اگر عروسی خودم باشد چه؟ سکوت می کند. سرم را بالا میاورم تا نگاهش کنم ، سریع می خندد و می گوید خوب جفت برنامه ها را یکی می کنیم که تو توی هردو باشی و سر شوخی را باز می کند . به کارمان ادامه می دهیم و تلفن زنگ می خورد شماره را به نام آقای ایکس ذخیره کرده ام. نگاهش روی گوشی ثابت مانده، می خندم و گوشی را برمی دارم و به اتاق دیگر می روم. وقتی بر می گردم دخترک دوست داشتنی را می بینم که دل به او بسته و دریغ از یک ذره توجه، اه اگر این دختر نبود، من را کنار می کشد که : هنوز هیچ تصمیم ازدواج نگرفته؟نمی دانم چه بهش بگویم. از امان از این رابطه های مثلثی. لعنت بر کیوپیدهای شیطان. دخترک عاشق را در آغوش می کشم. به آقای ایکس سرد و خشک فکر می کنم که خواستگاری را با اتاق بازجویی یکسان گرفته، به او که دل به من بسته و منی که عذاب وجدان دخترک را دارم و دلم جای دیگری است . و دخترکی که با او رویاها می بافد
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

می خواهی با او زندگی کنی؟ آیا او همان است که باید باشد؟

و این سوال بی وقفه در ذهنم می چرخد و می چرخد.

و او می پرسد و می پرسد.

من جواب می دهم.

می گوید تو سوالی نداری؟

چه بگویم که شناخت برای من از کلام مستقیم حاصل نمی شود.

باید ببینم، حس کنم و در جانم ته نشین شود و تحلیل شود تا بشناسم.

پس باز هم فقط جواب سوال های پیچیده اش را می دهم.

بی ملاحظه و بی نقاب

بی رودربایستی و بی دو دوتا چهارتا کردن.

و همچنان در ذهنم می چرخد که آیا این خود اوست؟

فقط می دانم نسبت بهش هیچ گاردی ندارم.

ترسی ندارم.

برای شروع بد نیست، همینکه می توانم خودم باشم.

اما مهم این است که آیا حرفی برای گفتن خواهیم داشت؟

آیا مهربان است؟

آیا حمایت گر است؟

آیا مسئول و متعهد است؟

آیا ارزشها و اعتقاداتمان در یک راستاست؟

آیا بخشنده است؟

آیا صادق است؟

آیا غمخوار است و همدردی بلد است؟

آیا احترام گذار است؟

آیا صبور است؟

آیا تمایلی برای رشد دارد؟

و .....

تا چه پیش آید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٦ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در ذهنم صدایی فریاد می زند: دستم را بگیر ! و دستهایم بی اختیار به جستجوی دستهایی دیگر می روند و نصیبشان فضایی تهی و سرد است. کمی بعد تر باز فریادی از عمق وجودم میاید که مرا در آغوشت بگیر و فقط بالاپوشم را بیشتر به دور خودم می پیچم. و باز هم فریادی دیگر ..... حمایت می خواهم. امنیت، امید، نیاز به یک گرمای فیزیکی دارم و هیچ نیست . ملتمسانه نگاه می کنم و نمی دانم آیا از نگاهم هیچ کس این گدایی محبت را درنمیابد؟ عجب گدای نابلدی هستم و یا عجب ورشکسته بی دست و پایی که حتی نمی تواند این اندک باقیمانده دارایی حراج کرده را هم بفروشد
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در ذهنم صدایی فریاد می زند: دستم را بگیر ! و دستهایم بی اختیار به جستجوی دستهایی دیگر می روند و نصیبشان فضایی تهی و سرد است. کمی بعد تر باز فریادی از عمق وجودم میاید که مرا در آغوشت بگیر و فقط بالاپوشم را بیشتر به دور خودم می پیچم. و باز هم فریادی دیگر ..... حمایت می خواهم. امنیت، امید، نیاز به یک گرمای فیزیکی دارم و هیچ نیست . ملتمسانه نگاه می کنم و نمی دانم آیا از نگاهم هیچ کس این گدایی محبت را درنمیابد؟ عجب گدای نابلدی هستم و یا عجب ورشکسته بی دست و پایی که حتی نمی تواند این اندک باقیمانده دارایی حراج کرده را هم بفروشد
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody