تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

وقتی تلفن را قطع کردم تازه به حرف هایی که می توانستم بگویم ولی به ذهنم هم نرسید فکر کردم.

می توانستم بگویم اگر اینقدر حالت بد است می خواهی برایت چیزی بیاورم؟ می توانستم از او بپرسم کجاست ؟ اگر نزدیک است سر راه بیاید و خوراکی هایی که برایش آماده کرده ام را ببرد هرچند که هیچی هنوز آماده نبود ؟ می توانستم بگویم اگر دوست دارد بیاید تا کارهایی را که می خواهد با هم انجام دهیم، همینجا برایش انجام دهم و تحویلش دهم.

می توانستم خستگی و بی حوصلگیش را بهانه ای کنم برای دعوت به خانه ام.

اما وقتی تلفن را قطع کردم تمام اینها به ذهنم رسید. تازه آن موقع بود که فهمیدم خیلی کارها می توانستم بکنم و نکردم.

وقتی مردی که می داند تو دوستش داری در گرمای تموز زنگ می زند و نالان از خستگی شکایت می کند، باید بدانی که زنگ نزده تا از پیشرفت پروژه ها بشنود.

و من نمی دانستم.

فکر هم نمی کنم بعدا هم بدانم.

حالا فرصت از کف رفته...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody