تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

انگار کم کم قلق این سبک زندگی دستم می آید یک کاری داشته باشم باهاش پول در بیاورم، سریع و زیاد...

یک کاری داشته باشم مجبور شوم بخوانم و یاد بگیرم ...

یک کاری داشته باشم که وجهه اجتماعی داشته باشد.

تا حالا این سه تا باهم جمع نبوده ولی در دو سه ماه گذشته توانسته ام به موازات هم سه تایشان در سه زمینه متفاوت پیش ببرم و این خوب است.

و خوب تر اینکه سعی می کنم با خودم روراست باشم و با احساسم، و نیازهایم کمی از قید و بندها و چهارچوبها رهاتر شوم به وقت گرسنگی بخورم و به وقت خستگی بخوابم واگر دلتنگی می کنم آنرا ابراز کنم و سعی کنم برطرفش کنم حتی اگر بادر بسته روبرو شوم ، کماکان تمام تلاشم را می بیند و چشم هایش را می بندد، معذوراتی دارد که من نمی دانم و من برای خودم و دلم بازی می کنم هرچند بازی با حباب های رنگی باشد، خوبیش اینجاست که دیگر به این درک رسیده ام که اگر کسی مرا نمی خواهد دلیل بر خواستنی نبودن من نیست، به خاطر مشکلات اوست و دیگر خودم را زیر سوال نمی برم ، یعنی کمتر !!! ولی باز هم قدمی جلوتر برداشته ام ، چهل سالگی نزدیک و نزدیک تر می شود و من بیشتر و بیشتر از آمدنش می ترسم، برای سی سالگی اینهمه دلهره نداشتم، این دو سال و نیم باقیمانده هزاران برنامه و کار می خواهد تا مرا برای چهلسالگی آماده کند ولی من هنوز مانند دخترکان ١۴ ساله در پی نگاه ستایش گری هستم که از من دریغ می شود
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody