تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

پول هایم را حراج کردم

تا بودن بخرم

دوستت دارم

روح عشق

لحن کلمات

انحنایی از آوا

که تا همیشه می ماند

پول هایم ته کشید

و کلمات هنوز اندکند،

بی طنین

کیسه جوانی ام خالی ست

عمرم ته کشیده

با کیسه های خالی

در حرم به مرگ می اندیشم

و نمازهای خریدنی

و روزه هایی که با پول می رسند

فاتحه و قرآن

وایمانی که خریدنی نیست

و بودن عریانی که در هیچ ترازویی محک نخورد

پول هایم ته کشیده

ایمانم بودنم

عمرم به امید عدالتی که سنجیدنی نیست

رودابه کمالی

من اما پولی نداشتم. گرانتر از مال زمانم را گذاشتم. عمرم را و عشقم را. تمام محبتی را که از ته دلم می جوشید . همچون شیر از پستان مادر. برایش خرج کردم. ناراضی نیستم. چون اگر خرج نمی شد می ماند و می گندید ، چرا که من بلد نبودم جور دیگری خرجش کنم. مشکل آنجا بود که تمام این با ارزش ترین دارایی های من در میان بی ارزش ترین هیاهوهای زندگیش گم شدند. ندیدشان یا نخواست که ببیندشان. کیسه من هم خالیست/ کاش در عوضش پولی گرفته بودم. کاش منهم عمرم را، عشقم را و زمانم را می فروختم . شاید با بهایش می توانستم ستایش دیگری را بخرم ولو به قیمت تملق... من هم دوستت دارم را به ثمن بخس دادم به قیمت یک نگاه از سر تعجب به قیمت یک پوزخند به قیمت از یاد برده شدن... و هیج کلمه ای نشنیدم از سر دوست داشته شدن و نه حتی نیم نگاهی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٤ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody