تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

سی و هشت سالگی هم آمد، ولی هربار از من می پرسند چندسال دارم مجبورم مکث کنم تا یادم بیاید به همین خاطر معمولا می گویم متولد ۵۶ هستم تا خودشان حساب و کتاب کنند، درکی از سن و سالم ندارم، اینکه بقیه زنان سی و هشت ساله چه می کنندربطی به من ندارد،زندگی منهم سبک و سیاق خودش را دارد ، چون من در خانواده ای هستم که هنوز بزرگترهای هفتاد و هشتاد ساله سرحال و قبراق دارد و همان ها زمام امور را در دست دارند، چون من بچه ای ندارم که شاهد بزرگ شدنش بوده باشم و حالا یا دغدغه مدرسه رفتنش را داشته باشم و یا بحرانهای نوجوانیش را ، در محیط کار شاید کمی اوضاع فرق کند ولی کلا محیط کار فضایی دیگر است، سی و هشت سالگی برای من سر خط، یعنی آغاز دوباره همه چیز، اگر زندگی را به مثابه فنر بگیریم دوباره رسیده ام سر نقطه اول، سی و شش سالگی خمیرم کرد و سی وهفت بازسازی ، حالا دوباره خانه اولم، هر از چند سالی توی این مار و پله به کام مارمیفتم ولی اینبار دیگر شوخی نداشت مار نبود اژدر بود انگار! حالا در آستانه سی و هشت سالگی همان خانه اولم گرچه چند پیچ بالاتر از فنر زندگی ، حالا دیگر فهمیده ام مزه غذا را نفهمیدن و یا لذت از بو و رنگ گل نبردن چه دردی دارد، حالا می دانم آدم از خودش چه رودست هایی که نمی خورد، حالا می دانم که برای شاد بودن وقت کم است و چقدر دوست دارم شادی هایم را با کسانی که دوستشان دارم قسمت کنم، حالا می دانم باید به اندازه توانایی هایم بار بردارم و علایقم را در اولویت قرار دهم، و از همه مهمتر اینکه رودربایستی و شرم از نه گفتن را باید کاملا حذف کنم تا بعدا برای جبرانش اوضاع را خرابتر نکنم، و اینکه به تصمیم آدم ها احترام بگذارم ولی نیازهای خودم را انکار نکنم. به هر حال هر جور حساب می کنم سی و هشت سالگی واقعا یک شروع جدید است، حسی که در هیچ سالروز تولدی نداشته ام ، شروع از نقطه پایان
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٦ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody