تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

فقط می نویسم که یادم نرود، امشب هم شام با دوست قدیمی بودم، رستوران أناندا، برایم واضح است که او جایگاه خاصی برایم دارد، در این ارتباط برخوردم با اتفاقها پیش بینی ناپذیر است،

بأور نمی کنم که این رفتارها از من سر می زند،

اینقدر صبور و اینقدر منعطف، انگار برای این ادم زبانم قفل می شود و دست هایم بسته، به شوخی های بیمزه می خندم و به تفکرات خاصش گوش می دهم و خلاصه نسبت به او گارد ندارم.

اینهمه تغییر برایم جالب است.

اما نگاهش خالی است. خالی از هرگونه احساسی

من نیاز به نگاهی ستایش گر دارم. 

نگاهی که حس کنم خواستنی هستم.

نگاهی که عطر دوست داشتن بدهد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody