تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

احساس ادم های نزدیک به مرگی را دارم که دونه دونه اعضای بدنشان یکی پس از دیگری از کار میفتد، اول پروژه ها نیمه کاره رها شد ، بعد تحقیق ها ، بعد مقالات ، بعد حتی نمی توانم کتاب بخوانم، ازون بدتر این روند فلج شدن وارد زندگی روزمره هم شده، اشپزی و یا سشوار کشیدن،،،فقط انگار می توانم راه بروم و گریه کنم، فقسه سینه ام درد می کند، انگار آتشی در سینه دارم که با هر دم وبازدمی می سوزاندم، ، چه بر سرم أمده ؟ نمی دانم، یعنی خوب می شوم؟ یعنی دوباره زندگیم پویا و پر شور خواهد شد؟ هیچ أمیدی ندارم، تن سپرده ام به روزمرگی و هر روز پژمرده تر از روز پیش،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody