تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

گاه احساس می کنم به جای معده اژدهایی کوچک در شکم دارم که هر از چندگاهی سر بر می دارد و لهیب آتشش می سوزاندتم ، این روزها به جای قلبم هم یک جوجه تیغی نشسته در حالت دفاعی و باهر دم وبازدم تیغهایش در سینه ام فرو می رود، اژدهای کوچک شاید بازمانده همان روزهای پر جوش و خروش باشد و ان تبع گرم و اتشین که به قول ان دکتر طب سنتی گرم و خشک بود و این روزها و کمتر گرم است و کمتر خشک ولی هنوز از خیلی ها گرمتر و خشک تر است، و من این اژدها را تابستانها با خیار و بستنی مهار می کنم و زمستانها با پرتقال و بستنی به هرحال بستنی هست، بعد هرچه غمگین تر می شوم اژدهای کوچک سر بیشتر فرو میبرد و اتش به خود می زند ، انگار خودسوزی می کند، بعد من این اژدهای کوچک را دوست دارم اما دسترسی به او سخت است، او را بیشتر از این جوجه تیغی غاصب دوست دارم، احساس می کنم جوجه تیغیه قلبم را قورت داده و حالا من قلب ندارم ، کلا از جوجه تیغی ها بدم میاید، چشم های تنگی دارند، مگر نه اینکه چشم ها دریچه روح هستند چشم های جوجه تیغی ها را دوست ندارم بدجنس هستند، قلبم کجاست ، دلم می سوزد، واقعیتش به خاطر پشیمانی است و اصلش به خاطر بی قراری اژدهک و سینه ام تیر می کشد واقعیتش به خاطر غم است و اصلش به خاطر قلبی که نیست و تیغ های زهر اگینی که فرو می روند، بعد کمی بالاتر انگار چشمه ایست جوشان که سنگی راهش را بسته سنکی که بغض نام دارد، مدتهاست که انجاست ، هر از چند گاهی جابجا می شود و سیلاب اشک جاری می شود ولی سنگ سیاه صیقلی بغض راه گلو را بسته و عجیب خوش نشسته،،،، چه ملغمه ایست این حسهای درهم پیچیده، گفت قدر غمت را بدان که اینهم می گذرد، می نویسم تا به یادم بماند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody