تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

امشب از أون شبهایی است که دلم می خواست یکی بود، دلم می خواست دوش می گرفتم ، سایه میزدم و یک خط چشم سیاه می کشیدم با رژلب زرشکی، یک لباس یقه باز ، عطر به بناگوشم می زدم، همان جایی که صورته را فرو می برد، بعد با کفش های پاشنه بلند می رفتم جلوی رویش می ایستادم، سرم را کج می کردم و چشم می دوختم به چشم هایش، أوزون نگاه های مخصوص خودم، می دانم که در مقابل نگاهی خواهد کرد که دلم می لأزد، سست می شؤم وبعد در اغوشش گم می شؤم، امشب أز أون شبها است، نه شبی که دو ساعت تمام پیاده تا خانه قدم بزنم و سعی کنم به هیچی هیچی فکر نکنم، سعی کنم تصویر چشم های مشتاقی را که ارزویش را دارم از ذهنم بیرون کنم و به جاش به ماشین ها نگاه کنم، امشب دلم دوست داشته شدن و دوست داشتن را طلب می کند، ،
نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody