تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

هنوز دلم نمی خواهد سر کار بروم ، مصاحبه های شغلی را موکول کرده ام به هفته آینده ، تجربه تلخ کار در شرکت قبلی هنوز پشتم را می لرزاند، برای اولین بار در زندگیم مطمئنم که نمی خواهم سرکار بروم و از خانه ماندنم لذت می برم. یک بخش از مغزم اما درگیر این است که برنامه ام برای آینده چیست؟ تمام توشه پانزده ساله تخصصیم را در گوشه ای نهاده ام وتصمیم ندارم به ان حیطه کاری برگردم چون برگشتن به ان شغل یعنی..... طاقتش را ندارم، هر چقدر هم موفق بودم و هرچقدر هم در آستانه شناخته شدن به عنوان یکی از برترین ها ولی .... سلول های مغزم حول یک سوال می گردند؟ چی دوست داری ؟ از چه کاری لذت می بری ؟ به جوابهایی مبهم و کلی رسیده اند، رهایشان گذاشته ام و خود را سرگرم روزمرگی خانه تکانی کرده ام ، میدانم جواب این سوال هرچه هست پول در اوردن نیست. گهگاه نگرانی ها به سراغم می آیند، وقت نداری ، الان خودترا جمع نکنی دیگر کی موفق می شوی ؟ باید از صفر شروع کنی و و ووو ورشکست شده ام انگار سرمایه گذاری هایم باشکست مواجه شده است ، حالا شانسم این است که چکی ندارم و طلبکاری که دنبالم باشد و مجبور باشم شبانه روز را با ترس و لرز سپری کنم. ولی حال و روزم فرقی ندارد ، در کاری سرمایه گذاری کردم همه زندگیم را ، دلم را و سلامتیم را و همه را باختم . حال نه کاری دارم و نا روحیه ای برای کار... مصاحبه ها را خواهم رفت ولی اینبار این منم که گزینشی عمل می کنم اگر نیاز داشتند شروع می کنیم وگرنه همین مسیر را ادامه می دهم تا به جواب نهایی برسم . زیاد طول نخواهد کشید . می دانم.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody