تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

قلبم شکسته ...

اگر تا حالا فکر می کردم ترک برداشته ولی حالا برایم مسلم شده که شکسته است و در سکوت صدای شره کردن خون را از شکستش می شنوم....

پیشتر ها هم شکسنه بود و زمان ترمیمش کرد.

زمان اما جراح خوش سلیقه ای نیست بخیه های زشت و درشتی می زند روی شکستگی که همیشه جایش می ماند و دلت نمی خواهد هیچ وقت به جای زخمت نگاه کنی...

این بار هم می گذرد...

خون از قلبم می چکد ، سنگینیش می ماند و شفاف و زلال اشک می شود و از چشمانم می چکد و من می مانم اینهمه رسوب در دلم ...

رسوبی که یا کینه می شود و یا خشمی فروخورده....

و البته یک جای زخم زشت و کریه دیگر در قلبم .

پ.ن: خدایا واقعا نمی خواهی دست از وعده وعید برداری...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٦ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody