تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

همه با هم دم گرفته بودند و اهنگ تولدت مبارک را می خواندند...

بعد هم رقص و پایکوبی...

خوشحال بودم که بعد از مدتها خانواده اینچنین شاد دور هم جمع شده اند آنهم در خانه کسی که سالها تنش زندگیشان باری بود روی دوش تک تکمان...

ناگهان حس کردم گونه هایم خیس است.

سریع به دستشویی پناه بردم.

خدای من...

اینجا وسط مهمانی خانوادگی؟!

جلوی چشم همه ...

کنترلی روی هق هق هایم نداشتم...

نشسته بودم کف دستشویی و اشک می ریختم..

کسی در زد.

پرسید : خوبی؟ یعنی فهمیده بود.

نفسی کشیدم و گفتم بله الان میام.

شیر اب را باز کردم .

می لرزیدم.

توی اینه به چشم های قرمز و متورمم نگاه می کردم و با خودم می گفتم حالا چکار کنم؟دل به دریا زدم و صورتم را با آب سرد شستم.

خدا خدا می کردم که آرایشم بهم نریزد و اوضاع خرابتر نشود.

دوباره آب سرد...

باز هم...

قبل از خارج شدن نقاب لبخند را میزان کردم و به مهمانی برگشتم.

به چشمان پرسشگر و نگران آنان که از حال و روزم خبر داشتند را همان  لبخند تحویل دادم...

ساعتی بعد به خانه برگشتم...

آسم عصبی شروع شده بود.

اشک ها جاری بود...

سرفه امانم را بریده بود و باعث تهوع شد.

انگار سعی می کردم  تلخی و سنگینی غم را با انچه خورده بودم تا خود صبح بالا بیاورم ولی تمام نشد..

و تمام شب در دستشویی ماندم.

شبی طولانی بود آن شب...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody