تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

اینکه اینجا از حال بدم می نویسم نه برای اینکه حال کسی را بد کنم که فقط اینجا شده مکان امنی برای ثبت حال و روز این دوران، انگار هرچه اطراف شادتر می شوند من غمگینتر می شوم ، و اوضاع وفتی خرابتر می شود که خودم تلاش کنم شادتر بشوم انگار دیگر همه چیز کن فیکون می شود، بنابر این سعی میکنم بی تفاوت باشم اما چه می شود کرد بهاراست دیگر ، بهارخود شادیست و همین یعنی تا پایم را ازدر بیرون می گذارم اشکهایم مثل همان ابرهای بهاری شروعبه باریدن می کنند و انگار تندرهای غران رگبارهای بهاری در قلبم غوقا می کنند، مستاصلم کرده اند، عجیب غمگینم و بی توجه به همه شلوغی ها و کارهای اخر سال بازهم تاتنها می شوم اشک ها سرازیر می شوند و قلبم می گیرد. دایم در حال سرزنش خودم هستم ، نگران وضعیت مالیم هستم ، نگران آینده ، ... احساس بی لیاقتی و ترس می کنم. دکتر داروهایم را عوض کرد و از فردا سری جدید را شروع می کنم ، دلم می خواست می توانستم در شش ماه گذشته بدون دارو بر این مشکل فایق بیایم که نشد
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody