تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

خسته ام...

به اندازه کل 360 روز گذشته سال خسته ام...

در چند روز گذشته ور سرزنش گر ذهنم امانم را بریده ...

برای هر کاری که کردم و هر قدمی که برداشتم بازخواست شدم و سرزنش شدم.

هیچ خریدی نکردم الا یک انگشتر به جبران انگشتر عقیقی که یک سالیست گم کرده ام و دوست دارم عقیق همراهم باشد....

آنچنان کرد که حتی دلم نمی خواهد انگشتر را ببینم چه برسد که دستم کنم.

این چند روز با خودم بد کردم...

خیلی بد...

هر کاری که قول داده بودم نه می گویم و  انجام نمی دهم را دلم برای دیگری سوخت و انجام دادم...

هر وعده ای را که به خودم داده بودم را پیچاندم و حذف کردم و بدترش را جایگزین کردم. از یک چلوکباب ساده دم بازار که با نان و پنیر سرپایی سروتهش را هم آوردم تا سفر با آدم هایی که دوستشان ندارم به جای سفر با ماشین خودم ...

بعد هم که خرید انگشتر عقیق را به خودم زهر کردم به خاطر چندرغاز پولش...

آنهم پولی که عیدی کسی بود برایم ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody