تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

چشم دوخته ام به لیوان پر از خامه و قهوه و شکلات ،خودم را سرگرم کرده ام به هم زدن این ترکیب دلپذیر..

مرد روبرویم حرف می زند.

گوش می دهم ولی بیشتر به این فکر می کنم که از مرداد سال 92 تا فروردین سال نود و سه چه بر من گذشت و چه تفسیری برای ملاقات امروز دارم.

او می گوید و ربط و یابس می چیند.

راست و دروغش را تشخیص نمی دهم ولی می دانم که همه اش هم راست نیست یا همه راست ها نیست حداقل...

چقدر بزرگ شده ام .

چقدر تغییر کرده ام . منی که تا یک هفته پیش از شنیدن صدای این مرد استرس می گرفتم و حالت انزجار بهم دست می داد حال روبرویش نشسته ام و توضیحاتش را می شنوم.

ادله اش برای قانع کردن من کافی نیست.

اما عجیب آرامم.

مطمئنم این ارامش به چشم او هم آمده که مرا در عصبی ترین بحران زندگیم دیده است.

جواب می خواهد.

تا 5 ماه پیش حاضر بودم جانم را برای چنین ملاقاتی بدهم.

حاضر بودم هرچه دارم بدهم تا این درخواستی را که او واسطه بیانش بود بشنوم.

حاضر بودم به پای هرکس و ناکسی بیفتم تا این چنین ملاقاتی فراهم شود و این چنین کلماتی بیان شود و به همین خاطر چه سخت گرفتم بر خودم تا اشتباهی نکنم.

امروز اما چشم به گلهای بهاری که با وزش نسیم می رقصیدند ساکت بودم و فقط با ارمش گوش می دادم بدون هیچ هیجانی.

بدون هیچ واکنشی حتی

بدون هیچ حسی

خواست که برگردم به جایگاهی که داشتم جواب را موکول کردم به روزهای آتی

باید بیشتر فکر کنم.

من آدم دوسال پیش و حتی هشت ماه پیش نیستم.

همان عملکرد را نخواهم داشت، خواسته هایم نیز همان ها نیست.

در این هشت ماه و اندی بسیار تغییر کرده ام.

بیشتر از آنکه بدانم به قول شوپنهاور : رنج معرفت می آورد و این رنج مرا به خودم بیشتر آگاه کرد.

در تمام روزهای سخت به خود وعده چنین روزی را می دادم و ور بدبینم به ساده دلیم می خندید و دل شکسته ام زار می گریست.

حال چنین روزی را از سر گذرانده ام. در کمال ارامش نشسته ام و لحظاتش را ثبت می کنم.

چه خواهد شد؟

چه خواهم کرد؟

نمی دانم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody