تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

نشسته ام توی اتاقی که وقتی اخرین بار از آن خارج شدم فکر کردم دیگر هیچ وقت پایم را در آن نخواهم گذاشت ، روی همان صندلی ای که آخرین یار نشسته بودم و روبروی مردی که ماهها فکر می کردم دیگر نخواهم دیدش ، آمده ام تا ببینم از آن همه احساسات آتشین چیزی مانده یا اشک های این چند ماه این آتش را فرونشانده است؟ همه چیز مثل سابق است مثل سالها پیش ، سالهایی با روزهای خوب ، گپ و گفت جاریست و نیمی از حواس من به دلم است که در برابر این مرد که روزگاری تمام زندگیش بود چه واکنشی نشان می دهد، ساکت بود و آرام ، نه لرزشی و نه تب و تابی ، آن مرد برایش دوستی بود که می شناختش ولاغیر، نه کینه ای و نه عشقی ، تنها مهری که میان دو دوست جاری است، بلند می شوم و در فضا می چرخم ، شش ماه تمام از این خیابان گذر نکردم و تاب نمیاوردم این ساختمان را ببینم و حالا ارام و بی دغدغه زوایای پنهان و آشکارش را می گردم و هیچ حسی ندارم ، عجیب است ، اینهمه بی تفاوتی عجیب است ، نکند حس هایم مرده باشند ؟ سوختگی درجه سه شاید همین باشد، از بین رفتن اعصاب تا جایی که درد را حس نکنی ، شادی را هم ، و من حالا نه شادم و نه غمگین ، همیشه فکر می کردم اگر این اتفاق بیفتد از شدت هیجان روی پاهایم بند نشوم ولی حالا فقط خسته ام خیلی خسته
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody