تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

دلم می خواست امشب خانه ام تمیز و مرتب باشد . دلم می خواست امشب یک دسته گل زیبا روی میزم داشتم . دلم می خواست امشب شمع روشن می کردم و عود می سوزاندم و از تمیزی و نظم خانه لذت می بردم و در انتظار میهمانان عزیز آسمانی می ماندم. اما خانه نامرتب و غبار گرفته است. پولی برای خرید دسته گل نداشتم و نمی دانم آیا هیچ یک از فرشنگان سری به این خانه خواهند زد در این شب عزیز؟ دلم هم که عجیب گرفته است و ترسی مبهم مانند ماری خزنده سر تا سر وجودم را در می نوردد، خدا در تهران کمی دور از دسترس است ، به همین خاطر می خواستم خانه را مرتب و تمیز کنم شاید این نظم نظافت کمک کند به حضور معنوی بیشتر ولی نشد یعنی حال دلم خوب نبود و همین باعث خمودگی جسمم شد و مجبور شدم برای جلوگیری از ویرانی بیشتر بزنم به کوه و بیابان، که خودش نعمتی بود ولی خانه کثیف و نامرتب ماند. حالا نشسته ام و به جای راز و نیاز وبلاگ می نویسم چون نمی دانم چه باید آرزو کنم، امشب آرزویم شاید همان دعای لحظه تحویل سال باشد، دلی خوش در عین سلامتی. خدایا دلم برایت تنگ شده...
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody