تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

ایستاده ام جلوی ضریح ، زیارت دوم است و طبق اداب مخصوص دعای دیگران، شاید باید قید آداب را بزنم وبرای خودم دعا کنم! دلم گرفته است ولی نمی دانم به خاطر قرصی است که یادم رفته بخورم و یا حال و هوای زیارت است، ، دعاهایم را زیر لب زمزمه می کنم، کنار دیوار ایستاده ام و سر را تکیه داده ام به دیوار، گوشه دنجی است، غنیمتی که در این شلوغی حرم نصیب هرکسی نمی شود، چشم هایم را می بندم و دل می دهم به راز و نیاز، کسی مرا از اعماق خلوتم با بیرحمی ببرون می کشد، کنارتر برو تا من نماز بخوانم،! کنارتری در کار نیست مادرجان! دیوار است، خودش را به زور جا می دهدو می نشیند و بلند بلند حرف می زند، عصبانی می شوم، و دلشکسته تر، کاش قرص هایم را خورده بودم، اما این فکر هم افاقه نمی کند، چرا کارم به اینجا کشید، قرص و داروی اعصاب، برای مردی که هیچ درکی از احساسات من ندارد، بغضم می ترکد، اشک هایی که تاکنون بی صدا فرو می ریختند حالا با هق هق هایم سرازیر می شوند، اداب زیارت یادم رفت، دلم می خواست سر روی زانوهایش می گذاشتم و دل سیر گریه می کردم
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody