تکواره

تک درخت هایی که در کوه و دشت تنها مانده اند را تکواره گویند و حرفهایشان را با باد می گویند و اینجا حکم همان باد است...

گفتم : من نمی خواهم مادر باشم. نمی خواهم هی دلم بسوزه و حواسم باشه که کسی خراب کاری نکنه و از پشت هوای همه کارمندهایت را داشته باشم و مواظب همه پروژه ها باشم...

هربار که اینکارها را می کنم با خودم می گویم به تو چه ربطی داشت؟ تو چکاره بودی که دخالت کردی؟ پول می دادند بهت یا مقام؟ حتی تشکر خشک و خالی هم نمی کنند و نوبت خودشون میشه طلب کارند..

گفت: نمی تونی جز این کاری بکنی، مادری جزو خصوصیات توست. نمی تونی خصوصیاتت را انکار کنی و ضد طبیعتت قدم برداری...

گفتم: آزار می بینم. به خودم لطمه می زنم. چه  مادری کنم برای تو  و شرکتت چه نه لطمه می خورم.

گفت: خودت باید راهکارش را پیدا کنی..

توی تصورم خودم را مثل مرغ چاق خالمخالی کرچی می دیدم که سلانه سلانه سینه جلو داده و قدم می زند.

تصویر حال بهم زنی بود.

راهکارش این است که برای مادری خودم پاداش تعیین کنم ، پاداشی که غیر مستقیم از آنها بگیرم وگرنه که آبی ازشان گرم نمی شود.

و یا مادری را رها کنم و جایگزینی برایش بیابم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody