روز مبادا

گفت : نتیجه چی شد؟ گفتم : نتیجه ای نداشت ، جز دیدن یک حلقه نقره توی دست چپش، گفت: شاید الکی بوده، منهم حلقه دارم و کسی نیست. گفتم : تو هم حلقه داری چون نمی خواهی کسی باشد. وقتی هست یعنی یا کسی هست یا خیالی و یا .... گفت : پس موها را بر باد دادی؟ گفتم : نه هنوز. اول اینکه وقت نکردم و دوم اینکه هنوز یکی دیگر هست. گفت : اگر نشد ، گفتم: دیگر درنگ نمی کنم، این زنانگی من را می کشد، عذابم می دهد، زنانگی که کسی ستایشش نکند دیوانه ام می کند. ترجیح می دهم نباشد تا مجبور نباشم برای بروزش به کسی پناه ببرم که نه می بیند و نه می فهمد. گفت: خودت لذت نمی بری؟ حداقل برای ما؟ گفتم: نه، خودم با موی کوتاه راحت ترم و خوشحال . چون دیگر یادم نمیفتد چیزی دارم که خریداری ندارد، هرچند احمقانه و قرون وسطایی به نظر برسد و.لی اونجوری می توانم دنبال کارهای مهمتر بروم وسر خودم را جور دیگر گرم کنم و این بخش را ته ته ذهنم بایگانی کنم برای روز مبادا،

/ 0 نظر / 16 بازدید