بازم از آن کوچه گذشتم

دیشب بالاخره بعد از پنج ماه دوباره به آن محل باز گشتم ، به آن خیابان ، سر همان کوچه که همیشه از تاکسی پیاده می شدم ، کمی بالاتر جایی که ماشینم را پارک می کردم ، بعد دور زدم جلوی در ساختمان سفید دو نبش ایستادم ، همانجا که بارها زنگش را زده بودم و بعد پیچیدم توی کوچه ، همانجا که بارها از پارکینگ بیرون امده بودم ، برف می امد، دیشب، خیابانها خلوت بود، توی ذهنم هیچ چیز نبود، جز انباشتگی خاطراتی که تبدیل به غمی سنگین شده بودند، فقط اشک ریختم،دلم تنگ بود ،

/ 0 نظر / 12 بازدید