۱۲ ساعت خشمگین

دیشب یک جلسه نه چندان خوب داشتم . یعنی مطابق میلم پیش نرفت. بعد غرغرهای هم خونه شلخته به گوشم رسید که گله کرده بود هر هفته باید خونه را تمیز کنیم و خسته میشه . خوب برای ادمی که جمعه به جمعه ظرف می شوره لابد عید به عید هم باید جارو و گردگیری بشه. خوشحالم که بهش گفتم بره...

بعد پر از حس های بد برگشتم خانه.

ساعت 12 شب داشت سبزی سرخ می کرد برای قرمه سبزی. بوی تند سبزی سرخ شده به مرز جنون رساندتم. فقط رفتم تو اتاق تا یکهو واکنش تند نشون ندم بهش.

حالم بد بود و عصبانی بودم. از خودم که از تمام تصمیم های امسال پشیمانم. از شرایط و از ادم ها...

بعد تمام شب همه فکر و خیال ها رفت کنار و دلم شور ام پی تری پلیرم را می زد که پیدایش نبود.

صبح با هول و ولای خواهرم بیدار شدم که ک جا گیر کرده بود و سریع باید پول می ریخت به حسابشون تا کارش راه بیفته.

کلی استرس اول صبح اضافه شد به حال خوش سگی دیشب.

بعد همخانه جان رفته بود تو حمام و سرخوش اواز می خواند و من خون خونم را می خورد که دیرم شده...

از در که امدم بیرون یادم افتاد زوج و فرد است و ماشین سخت گیر میاید. برگشتم و ماشین را از پارکینگ بیرون کشیدم و راه افتادم.

یک کمی که گذشت ارامتر شدم و اونوقت جیغ درمانی را شروع کردم.

اتوبان های خلوت جان می دهد برای اینکه پاتو بگذاری رو گاز و پنجره ها را ببندی و فریاد بزنی....

بعد اشک ها سرازیر شد. 

هق هق های بی محابا

تقریبا نزدیک شرکت حال و روزم کمی عادی شد.

/ 2 نظر / 11 بازدید
ماهی سرخ کوچولو

ای بابا.. اینم از حال و روز زندگیِ ما. یک خط درمیان نا خوش احوالیم اول عمری!

ایران

مگه شما همخونه داری؟! من همش فکر می کردم شما تنها و مستقل زندگی می کنی و خیلی به زندگی ت حسودیم میشد. اینجوری با همخونه زندگی کردن بهتره؟ یا مث من علی رغم تمام مشکلات پیش پدر و مادرت بمونی؟ یا اینکه یه جایی رو بگیری تک و تنها باشی با خودت؟ ببخشید من قصدم فضولی تو زندگی شخصی شما نیست، واسه خاطر خودم می پرسم. میخوام از تجربه شما استفاده کنم. من همش پیش خودم فکر می کتم اگه قدرت اینو داشتم که یه جای مستقل بگیرم واسه خودم تمام مشکلاتم حل میشد و زندگی م آروم و قشنگ میشد... حالا قشنگ که نه...... ولی لااقل از درگیری و این همه جنگ اعصاب خلاص میشم دیگه