این روزها

دیشب  پیش مشاور بودم.

چند جلسه ای است که باهم گذرانده ایم.

همه ماجرا هم از اینجا شروع شد که بحرانی کاری - عاطفی زندگیم را بهم ریخت.

حالا داریم ماجرا را اسیب شناسی می کنیم.

همه مشکل هم سر شیوه منفعلانه من است که در زندگی اتخاذ کرده ام .

در مقابل دیگران سکوت می کنم  و کارهایشان را تحمل می کنم تا زمانی که منفجر شوم و این انفجار یعنی تخریب رابطه....

هنوز بعد از سه ماه نتوانسته ام کمر راست کنم و این بار را زمین بگذارم .

یک ساعت تمام هق هق کردم و دست آخر تنها و سرگردان تا خانه راه رفتم.

خرید شکلات و کتاب هم فایده ای نداشت.

اشک ها همچنان روانند.

/ 3 نظر / 6 بازدید
محمد

بیخیال باش به زندگی پیش رو فکر کن روز های خوب خواهدآمد[گل]

نفس

ترنم جان... گاه فکر می کنم در گذر این لحظه های سخت و کشدار باید به چیزی یا حسی برتر راجع به خود و یا فلسفه ای متفاوت تر نسبت به هستی و آدمها برسیم ...این روز ها گر چه کسی را که دوست داشتم بعد ماهها برگشته اما من دیگر آدم سابق نیستم و قضیه حالت عکس گرفته...نمی دانم چرا این ها را برایت نوشتم!!شاید به علت آن است که به نوعی دچار واپس گرایی روحی به صورتی دیگر هستم.و خلاء مشابهی که هنوز در آن دست و پا میزنم...به هر صورت برایت شادی و آرامش آرزومندم