سرما

گفت دلت می خواهد چه اتفاقی بینتان بیفتد؟ گفتم فقط دلم می خواهد حرفهایم را بهش بگویم، حرفهایی که هیچ وقت فرصت بازگو کردنش را به من نداد، گفت بعدش چه؟گفتم نمی دانم، واقعا هم نمی دانستم، گفت نمی خواهی در اغوشت بکشد و ببوستت و ارتباط جسمانی برقرار کنی ؟سکوت کردم شاید روزگاری در اتش یک تماس کوچک می سوختم ولی الان حتی تصورش هم برایم دور بود، گفت:منتظر جوابم، گفتم نمی دانم الان نمی دانم شاید اگر ببینمش تمام ان نیاز خفته دوباره بیدار شود ولی الان فقط می خواهم با او صحبت کنم رودر رو چشم در چشم، بعد شب به او فکر کردم به آغوشش و سعی کردم خودم را در آغوشش تصور کنم و نشد، بعد ادم های دیگر هیچ کدام، متعلق به هیچ اغوشی نبودم، دلم برای گرمای هیچ سینه ستبری نمی تپید، سرد شده ام انگار، سرد همچون یک جسد

/ 1 نظر / 3 بازدید
ماهی سرخ کوچولو

آدم یک وقتی به یک جایی میرسد که دیگر حتی نمیداند چه میخواهد. من که فقط دلم میخواست گریه کنم و همه ی بد و بیراه های عالم را نثارش کنم!! ولی حداقل میدانستم که میخواهم برگردد. حداقل برای یک مدت کوتاه. ولی نمیدانستم برگردد که چه بشود!!