....

در ذهنم صدایی فریاد می زند: دستم را بگیر ! و دستهایم بی اختیار به جستجوی دستهایی دیگر می روند و نصیبشان فضایی تهی و سرد است. کمی بعد تر باز فریادی از عمق وجودم میاید که مرا در آغوشت بگیر و فقط بالاپوشم را بیشتر به دور خودم می پیچم. و باز هم فریادی دیگر ..... حمایت می خواهم. امنیت، امید، نیاز به یک گرمای فیزیکی دارم و هیچ نیست . ملتمسانه نگاه می کنم و نمی دانم آیا از نگاهم هیچ کس این گدایی محبت را درنمیابد؟ عجب گدای نابلدی هستم و یا عجب ورشکسته بی دست و پایی که حتی نمی تواند این اندک باقیمانده دارایی حراج کرده را هم بفروشد

/ 1 نظر / 29 بازدید
شی ولف

چه شفاف بود و چه همدرد هستیم.