چهار راه

هر شبی که سر چهارراه مستقیم نرود می فهمم که امشب را در خانه دوست دخترش سپری خواهد کرد.

خیلی وقت است که دیگر به دوست دخترش حسودی نمی کنم.

این روزها به خودش حسودی می کنم که شب ها جایی دارد برود...

چراغ سبز می شود و می پیچد.

ناخودآگاه دستم به طرف گوشی می رود و به آقای میم زنگ می زنم.

آقای میم هم یک تنهایی است مثل من

با هم به نتیجه ای نرسیده ایم ولی برای خاموش کردن آتش حسادت خوب است

برای اینکه حس کنم منهم تنها نیستم.

مستقیم هم به او می گویم که ازش استفاده ابزاری می کنم.

هر دو هم می خندیم به این حقیقت تلخ.

یک شب هایی هم به آقای الف زنگ می زنم.

او هم تنها است.

و با هم شامی می خوریم و قهو ه ای...

و یک شب هایی هم به سراغ آقای شین می روم.

گپ و گفتی ...

و لیست تمام این آقایون تنهای دور و برم کم نیست.

هیچ کدام هم از یک حدی قدم  جلو تر نمی گذاریم.

به حکم عقل البته...

و در هر حال آخر شب هم وجود دارد.

آخر شبی که یادت میاید که او مستقیم به خانه اش نرفت...

/ 2 نظر / 24 بازدید
*l*

...

*l*

این "ش" .. و...."م" ... و ...." ا " شما نمی شود!! .... حسودی نداره که. خیلی هم خوشحال باشید که جای دوست دخترش نیستید.....چون دوست دختر فلان ابزار فلانیست برای رفع نیاز هایش..... خوشحال باشید که یک عروسک آزاده هستید نه یک عروسکی که دست هرکس و ناکسی خش خشی می شود.....