شب تنهایی

امشب از أون شبهایی است که دلم می خواست یکی بود، دلم می خواست دوش می گرفتم ، سایه میزدم و یک خط چشم سیاه می کشیدم با رژلب زرشکی، یک لباس یقه باز ، عطر به بناگوشم می زدم، همان جایی که صورته را فرو می برد، بعد با کفش های پاشنه بلند می رفتم جلوی رویش می ایستادم، سرم را کج می کردم و چشم می دوختم به چشم هایش، أوزون نگاه های مخصوص خودم، می دانم که در مقابل نگاهی خواهد کرد که دلم می لأزد، سست می شؤم وبعد در اغوشش گم می شؤم، امشب أز أون شبها است، نه شبی که دو ساعت تمام پیاده تا خانه قدم بزنم و سعی کنم به هیچی هیچی فکر نکنم، سعی کنم تصویر چشم های مشتاقی را که ارزویش را دارم از ذهنم بیرون کنم و به جاش به ماشین ها نگاه کنم، امشب دلم دوست داشته شدن و دوست داشتن را طلب می کند، ،

/ 2 نظر / 7 بازدید
ماه

خوب من هر شب همین احساس رو دارم... الان پنج سال شده. من 3.5سال مونده چهل سالم بشه.

محمد

سلام میگم چقدر نگاهت پر احساس و در عین حال غمگین و ناامیدانه است نکنه تا حالا ازدواح نکردی آخه اینا از عوارض مجردموندنه ! ولی خب خوب می نویسی امیدوارم نگاهت مثبت تر بشه و موفق باشی