میهمان های شبانه

دلم می خواست امشب خانه ام تمیز و مرتب باشد . دلم می خواست امشب یک دسته گل زیبا روی میزم داشتم . دلم می خواست امشب شمع روشن می کردم و عود می سوزاندم و از تمیزی و نظم خانه لذت می بردم و در انتظار میهمانان عزیز آسمانی می ماندم. اما خانه نامرتب و غبار گرفته است. پولی برای خرید دسته گل نداشتم و نمی دانم آیا هیچ یک از فرشنگان سری به این خانه خواهند زد در این شب عزیز؟ دلم هم که عجیب گرفته است و ترسی مبهم مانند ماری خزنده سر تا سر وجودم را در می نوردد، خدا در تهران کمی دور از دسترس است ، به همین خاطر می خواستم خانه را مرتب و تمیز کنم شاید این نظم نظافت کمک کند به حضور معنوی بیشتر ولی نشد یعنی حال دلم خوب نبود و همین باعث خمودگی جسمم شد و مجبور شدم برای جلوگیری از ویرانی بیشتر بزنم به کوه و بیابان، که خودش نعمتی بود ولی خانه کثیف و نامرتب ماند. حالا نشسته ام و به جای راز و نیاز وبلاگ می نویسم چون نمی دانم چه باید آرزو کنم، امشب آرزویم شاید همان دعای لحظه تحویل سال باشد، دلی خوش در عین سلامتی. خدایا دلم برایت تنگ شده...

/ 2 نظر / 4 بازدید
نینا

خدایا دل ما هم بستنی میخواد[زبان]

شکوفه

زیبا و گیرا مینویسی نوشته هات غمگینم میکند الهی که در این روزهای پایانی سال عشقی جاودانه برات رغم بخورد و اما اگر اتفاق بیفتاد شرایطت را بپذیر ازدواج تمامش خوشبختی نیست...تمامش عشق نیست قطعا شما بهتر از من ملطفتی کافیست اطرافیان را و زندگی شان را رصد کنی منم مجردم تا حالا هم که 31 سالمه به خیلی از ارزوهام نرسیدم به اندازه شما هم از اینه بیم دارم از طرف خانواده ام حمایت مالی نمیشم دائما خودمو سرزنش میکنم با شما هم تو خیلی شرایط هم ذلا پنداری کردم ولی به این فک کن که باید زندگی کنیم تا ارزش پیدا کنیم باید خوب زندگی کنیم نباید از تنهایی هراس داشت خدا هم تنهاست باید امید داشته باشیم که در نهایت همه چی درست میشه با اراده خدا برات بهترینها رو ارزو میکنم ان شالله که هر چه زود شادی و شور و شعف را از این وبلاگ شاهد باشم