روزنگار

پنج شنبه ها ساعت کاری که تمام می شود رسما پر در می أورم. فکر اینکه چند ساعت اینکه مال خودم است قند تو دلم أب می کند، دیروز که فقط می خواستم زودتر برسم خانه، بعد ولو شدم زیر پتو و فیلم دیدم، امروز هم رسما خواب بودم، مامانًً فردا مهمان دارد، ازون میهمانی های زنانه که همون سالی یک بار باید بأشد، به زحمت مرخصی گرفتم تا فردا را زنانه زندگی کنم، صبح مفصل بخوابم و بعد برم موها را براشینگ کنم البته اگر به وسوسه کوتاه کردنشان توجه نکنم. بعد پیراهن بپوشم و ارایش کنم و به کسانی که سالی یکبار می بینمشان لبخند بزنم و تعارف تکه پاره کنم.همخانه هم دیشب رفت و یک جورایی انگار دوباره مکان أمنم را پیدا کردم، حالا دوباره منم و خانه ام

/ 3 نظر / 13 بازدید
سپیدار

سلام عزیز! چقدر احساسات و زندگیت برام آشناست، از بس که هر روز حسشون می کنم ! همه پست هاتو خوندم و از اینکه کسی حرفهای منو نوشته، حس خوبی پیدا کردم!!! البته موقعیت خوشحال کنندهای نیست ولی مثل پیدا کردن یه هموطن تو دیار غربت شیرینه! با همه ی تشابهاتی که داریم ، 2 تا چیز داری که برای من غبطه برانگیزه: 1-استقلال 2-دوستی که باهاش دوشنبه ها تو بگذرونی! هفته ی خوبی داشته باشی [گل]

ایران

سلام. خیلی خوشحالم که دوباره خونه ات آروم شد. جسارتا اگه فضولی نباشه میشه یه کم توضیح بدی چه جوری تونستی پدر و مادرت رو قانع کنی که باید مستقل زندگی کنی؟ من در حسرت چنین آرزویی به سر می برم. خیلی خیلی دوست دارم یه جایی ولو در حد یه سوئیت کوچیک داشته باشم، اما خودم باشم و خودم. اما حرفشو به زبون میارم پدرم براق میشه. مشکل مالی نداره که برام بگیره اما...

مارال

مهمونی زنانه خوش بگذره. [لبخند]