باران دلتنگی

باز باران باز دلتنگی ، هفته دیگه این موقع عید شده ، نمی دانم ولی حتما دو هفته دیگه این موقع سال عوض شده ، و کلی هم ازش گذشته ، بهار شده تا اون موقع و تمام این بدو بدو های آخر سال هم تمام شده ، شاید آن موقع هم باران ببارد ، باران بهاری ، باز هم امروز بغض داشتم ، بغض چهارشنبه ها ، باید ببینم چهارشنبه ها چه بود که هر چهارشنبه اینجوری بی تاب می شوم؟ دلم باز تنگ شده ، سرم را گرم کتاب و هزار کار عقب افتاده می کنم و اما اشک ها لجباز تر از منند، زیر لب تکرار می کنم تمام شده ، تمام شده ، باور کن تمام شده ،، می دانم دوستانم توی رستوران جمعند و منتظرم هستند، نای بلند شدن ندارم ، زیر پتو مچاله شده ام و می لرزم ، دلم می خواهد توانش را داشتم تا زیر باران راه می رفتم ، مثل ان شب پاییزی چند ماه پیش ،،، خانم دکتر گفت وضع من بهتر از خیلی هاست که حتی قدرت راه رفتن و غذا خوردن هم ندارند، من که زندگیم را می کنم و فقط گه وبیگاه دلتنگی از پایم می اندازد، ،،،دو هفته دیگر این موقع حالم بهتر است ؟ سه هفته دیگر چه طور ؟ کاش باران ببارد در ان روزها

/ 0 نظر / 5 بازدید