بی قراری

صبح عصبی بودم ، ترکشش مادرم را گرفت ، بنده خدا فقط سرویس میده و دم نمیزنه و حالا هم که تو همون یکی دو دقیقه سلام و خداحافظ روی خوشم نمی بینه ازم، دلم براش می سوزه ولی دست خودم نیست، بعد توی شرکت، کار وکار و کار، اینجوری بهتره، کمتر احساس بی مصرفی می کنی وجایی برای فکر و خیال نیست، اما وسط اینهمه شلوغی یکهو یک فکس امد درس روی میز من ، چرا باید میومد انجا وقتی اصلا مربوط به من نبود، تمام شدم رسما، خیره ماندم به تیتر فکس و پرت شدم به نه ماه پیش بعد به یکسال پیش بعد به دوسال پیش و و همینجوری سال به سال عقب رفتم ،نه ماه پیش بود که یک هفته شبانه روز خواب و خوراک نداشتم که این کنفرانس را ما برگذار کنیم یا دیگری ، یک سال پیش بود که دیگری کنفرانسی را که ابروی صنعت بود به افتضاح کشیده بود، دو سال پیش چه دغدغه ای داشتم برای اینکه بروشورها به موقع برسد، عکس های سه سال پیش را بگو... در اتاق را بسته بودم به بهانه نماز . برگه کنفرانس توی دستم ، چه بر سر خودم آوردم ؟ به ضرب و زور ساعت کاری تمام شد تمام کلاس. یوگا ذهنم درگیر بود و با مصیبت روی حرکات تمرکز می کردم و بعد تمام را تا خانه را فریاد زدم و با صدای بلند گریه کردم، سوز سرد تا عمق سینه ام را می سوزاند اما اتش حسرت درونم شعله ور تر از ان بود که با این باد خاموش شود اشک ریختم و قدم برداشتم و بلند گریه کردم توی سرمای خیابان کسی نبود و من سر در گریبان هر چه رفتم ارامتر نشدم و انگار بدتر اتش به جانم میفتاد با هر قدم، فکر کنم دو ساعتی شد و جسمم تسلیم شد وگرنه که روحم هنوز بی قراری می کند و هنوز می سوزد، اما شکر که جسم خسته ام او را به دنیای خواب رهنمون خواهد شد، و تا فردا شاید ارام گیرد گرچه فردا خود روز سختی است

/ 3 نظر / 11 بازدید
درخت زندگی

سلام شاید اگر درست به خاطر بیاورم ، اولین کاستی که تهیه کردم از شهرام ناظری بود به نام "سخن تازه" "ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز مرغ جبری را زبان جبر گو مرغ پر بشکسته را از صبر گو" خوب ، البته این هم بهانه ای بود برای اعلان "حضور" .. حضوری که بود گرچه رنگ "ظهور" نداشت ..

ماهی سرخ کوچولو

امان از حسرت ها و خاطرات.. ولی با گریه موافقم. آدم را سبک نمیکند، ولی سبک تر میکند، بعدش هم لرزش های ریز و درشت سینه ات، و بعدش هم خواب. پناه بر تو ای فهم فراموشی..

نفس

بازی روز گار را میبینی ...دقیقا جایی که داریم با درد اندوه های درونی کنار میایم تیزی یک یادآوری کوچک ما را دوباره پرت می کند به وسط میدان جنگ ذهن...و تیر و ترکشش همه جا اصابت می کند...