جریان زندگی

هفته پیش بود که تصمیم گرفتم تسلیم بشوم.

تسلیم حس و حال نه چندان خوبم

تصمیم گرفتم دیگر مبارزه نکنم و بی خود سعی نکنم خودم را خوشحال نشان بدهم.

تصمیم گرفتم این در را باز کنم و بگذارم هرچه داخل است به بیرون جریان پیدا کند.

دیشب یک پله جلوتر رفتم.

دیگر به کار هم فکر نمی کنم.

پذیرفتم که فعلا به کسب و کار خیلی فکر نکنم.

بگذارم ببینم چه پیش می آید و بیشتر به خودم و اوضاع روحیم توجه کنم.

گور بابای مدیر و شرکت 

فعلا اخر ماه بدقولی نکند بقیه مصائبش به جهنم.

دارم سعی می کنم رها کنم و تن به جریان اب روزمرگی بسپارم تا در اینده بتوانم برخیزم و حرکت کنم.

/ 5 نظر / 5 بازدید
نفس

شاید گاهی رها کردن و پذیرش شرایط و مهمتر از همه پذیرش روحیات خود بهترین راه باشه...

درخت زندگی

چه حس غریبی حالا دیگه باید افسوس روزایی رو داشته باشم که به اعتبار فاصله ها ... نزدیک بودم ... خوب عیبی هم نداره مرا کیفیت چشم تو کافیست ریاضت کش به بادامی بسازد

ماهی سرخ کوچولو

بزرگوار سپاس از اعتمادت[گل]

درخت زندگی

بی وقفه با شتاب مرا بشنو این قصه نیز رو به پایان ست ..

درخت زندگی

The Raven شاید با دیدن این فیلم بیاموزیم همیشه هستند کسانی که برای یافتن شان می بایست جام زهر را نوشید ... امیدوارم فرصت مصاحبت با آنانکه که باید چندان که می گذرد از دست نرود . نقطه سر خط ...