خواب و بیداری

خواب می بینم...

چشم هایم را که باز می کنم هنوز بین دو دنیا معلقم ...

یک گوشه هنوز بقیه خوابم ادامه دارد و گوشه دیگر تصویر اتاقم ظاهر شده ...

تصمیم می گیرم باید نماز بخوانم پس بیخیال ادامه ماجرا می شوم و از جا بلند می شوم.

بعد از نماز برمیگردم و در تاریک روشنای اتاق دراز می کشم .

بعد از روزها قلبم ساکت است.

عجیب است.

ساکت که نه خالی است.

حفره ای سرد و خالی...

می دانم که حتما ارگانی ماهیچیه ای انجا می تپد ولی قلبم نیست...

قلبی که تا دیروز تیر می کشید و دو شقه شده بود.

حال یک فضای خالی است.

یاد داستان های واسکونسلوس و قهرمان محبوبم زه زه میفتم که در قلبش قورباغه ای ادام نام داشت و روزی که ادام از قلبش رفت چه حسی داشت...

حس و حالم را می گذارم به پای تمام خواب هایی که در طول شب دیده ام.

فکر می کنم قلبم هنوز درخواب هایم مانده است.

کمی دیگر برمیگردد سرجایش...

می خواست کمی بیشتر در آن فضا بماند.

رویاهای شیرینی بود.

/ 2 نظر / 4 بازدید
نفس

خوابها انعکاسی از درونیات و ضمیر ناخود اگمان هستند...درونیاتی که گاه بیان نمی شوند اما به شکل واقعی در خواب برایمان تداعی می شوند..تداعی تمام حس های درونی و ناگفته..

شی ولف

چه قدر شاد و سرشار شدم که زه زه و واسکونسلوس نازنین رو به یادم آوردی! عاشق هر دو کتابش بودم و هستم ، بارها و بارها خواندم و خندیدم و گریه کردم. درخت پرتقال زیبای من و خورشید را بیدار کنیم. ترنم ، شاید روزی که با قلب خالی روی تخت دراز کشیدی صدای ظریفی رو پایین تخت بشنوی ، قورباغه ی چمدان به دستی رو ببینی که اومده جای قلبت رو پر کنه و همشه همراهت باشه. الان که دارم اینها رو تایپ میکنم ، قلبم ورای تحمل به رقت آمده و اشک هام تند مثل بارون بهار پایین می ریزن. ممنون که زه زه رو به یادم آوردی.