/ 2 نظر / 6 بازدید
نفس

نه...بدون شک نه....و گرنه لحظه هایمان جور دیگری رقم می خورد...

درخت زندگی

توی سرمای حدود بیست درجه زیر صفر لای مسیر ناهموار و یخ زده ی جاده حالا من و لغزش های بی پایان و قلبی که پیوسته فشرده و خالی میشه.. ماشین رو کناری می زنم و توی خلوت جاده پیاده می شم تلفن همراهم رو برای فرستادن شاید آخرین پیامک آماده می کنم : "از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست" و .. در حالیکه سرما تا مغز استخوانم رو سوزونده دریافت پیامکی تتمه ی وجودم رو به راه برمیگردونه : . . . "از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"