استرس

قول داده بودم صبح کمی زودتر بیام شرکت تا همکار جدید پشت در نماند

نیم ساعتی هم زودتر راه افتادم.

تاکسی دوم را که سوار شدم بعد از 500 متر خوردیم به یک ترافیک سنگین.

مسیر 10 دقیقه ای نیم ساعت طول کشید.

استرس تمام وجودم را گرفته بود.

تمام بدنم می لرزید.

هرچه با خودم می گفتم که خوب چند دقیقه پشت در می ماند دنیا که به آخر نمی رسد اما هیچ تغییری در حال و روزم پیدا نمی شد.

عرق سرد

نفس های بریده

حالت تهوع

انقباض عضلات

لبم را بسکه گاز گرفتم پاره شد.

پیاده شوم و مسیر باقیمانده را بدوم ؟

صبر کنم راه باز بشه؟

یکهو وسط یک مشت غریبه پقی زدم زیر گریه

چقدر ضعیف شدم

چقدر ناتوان شدم

راه باز شد و با 5 دقیقه تاخیر رسیدم .

هنوز کسی نیامده بود.

تمام پنجره ها را باز کردم و نفس عمیق کشیدم.

این حال و روزم را دوست ندارم.

/ 3 نظر / 14 بازدید
عمه

سلام...وای چرا اینهمه تردوشکننده؟اینجورمواقع نفس عمیق بکش .بگو انشالله میرسم بموقع هم میرسم.عزیزم بایکبارتاخیر5دقیقه ای دنیا به آخرنمیرسه...اگه دوست داشتی بیا پیشم .منم کلا آدم هول وهراسی هستم اماسعی میکنم هر روزکمتربشه[گل]

مارال

منم زیاد اینجور میشم به خصوص وقتی یه کار تازه رو شروع می کنم [نگران]

سمیه-تهران نوشت

برای من هم پیش اومده و دیدم قضیه ساده تر از اونی بوده که من فکر می کردم اما خودخوری اون لحظات اونقدر تلخ و بدٍ که دلم نمی خواد هیچ کسی منو توی اون لحظه ببینه