پایان تعطیلات

واقعا دلم نمی خواهد این تعطیلات تمام شود، دلم نمی خواهد فردا دوباره روزمرگی را تجربه کنم، هرچند این چند روز خیلی هم کار مفید إنجام ندادم ولی ارامش داشتم، این کمی نگرانم می کند

/ 3 نظر / 4 بازدید
محمد

این نظرت در مورد زندگی را قبول ندارم روزمرگی به دید ما بستگی داره باور کن میشه یک زندگی و کار تکراری رو داشت ولی دچار روزمرگی نشد این به خود ادم بستگی داره من زندگیم اگر چه تکراریه ولی هر روز یه آب ورنگی دار چون خودم اینو می خوام حتی مسیر رفتن به شرکت رو هر روز عوض می کنم و از مسیرهای تازه میرم که برام تکرای نباشه همیشه سرگرمی های جدید هست برو یه کار جدید یا هنر تازه یاد بگیر اصلا برو استخر شنا کن و سونا بگیر خیلی حال میده

محمد

اون مطلب شب تنهایی ات خیلی به دلم نشست با اجازه شما و باالهام از اون مطلب منم داستان شب تنهایی خودم رو نوشتم و گذاشتم رو وبلاگم یه مقدارشو اینجا برات می ذارم امشب از أون شبهاییه که دلم می خواست یکی پیشم بود، دلم می خواست دوش می گرفتم به خودم عطر میزدم یه لباس خوب می پوشیدم و بعد سحر می اومد وبا هم توی اتاق کوچیکم می نشستیم و دستم رو می ذاشتم روی شونه هاش و زل می زدم تو چشماش و اونم از گوشه چشم به من نگاه می کرد از اون نگاههایی که همیشه وقتی حرف بی ربطی می زدم و یا تقاضایی ناجوری ازش می کردم اونجوری کج از گوشه چشم نگاهم می کرد و وباره پاهاشو ماساژ می دادم بعد او ازم می خواست کمرش رو هم ماساژ بدم آخه بیشتر وفتا کمر درد داره و وقتی بالاتنه اش رو ماساژ می دم بدنش سست میشه و بی اختیار برمی گرده و منو تو بغلش می گیره و فشارم می ده و منم دیگه وقترو تلف نمی کنم و ...میرم تو بغلش ... و خودم رو گم می کنم ، امشب أز أون شبها است، ولی اون دیگه نمیاد و من باید بشینم و خوشی های دیگران رو نطاره کنم امشب دوست داشتم کسی دست نوازش بسرم می کشید و منو با صدای مهربانانه ای صدا می کرد : محمدم !