قدم به قدم تا اخر خط

احساس ادم های نزدیک به مرگی را دارم که دونه دونه اعضای بدنشان یکی پس از دیگری از کار میفتد، اول پروژه ها نیمه کاره رها شد ، بعد تحقیق ها ، بعد مقالات ، بعد حتی نمی توانم کتاب بخوانم، ازون بدتر این روند فلج شدن وارد زندگی روزمره هم شده، اشپزی و یا سشوار کشیدن،،،فقط انگار می توانم راه بروم و گریه کنم، فقسه سینه ام درد می کند، انگار آتشی در سینه دارم که با هر دم وبازدمی می سوزاندم، ، چه بر سرم أمده ؟ نمی دانم، یعنی خوب می شوم؟ یعنی دوباره زندگیم پویا و پر شور خواهد شد؟ هیچ أمیدی ندارم، تن سپرده ام به روزمرگی و هر روز پژمرده تر از روز پیش،

/ 1 نظر / 18 بازدید
ستاره

سلام خواهر کوچکم. منم همین روزها رو گذروندم همین بی انگیزگی ها و خستگی های درونی مزمن.همین بی تفاوتی به همه چیز.فکر میکنم سه سالی از تو بزرگتر باشم. همه چیز وقتی درست شد که او آمد. انگیزه و انرژی می گیری و می شکفی. الان یک ساله که همراه زندگیمو پیدا کردم و متاهلم. ببین واسه آدمایی مثل من و تو که نصف عمرشون تنها بودن هرچی بیشتر میگذره پذیرش یک آدم سخت تر میشه .فقط بخودت قول بده اگر اینبار کسی آمد بدون پیش داوری بدون بدبینی و بدون کمالگرایی بهش فرصت بده.وقتی ما خود پر از اشکالیم چطور یک آدم بی اشکال رو حق خودمون میدونیم. شاید یه زندگی معمولی همراه یک آدم معمولی بهتر از تنهایی و انتظار آمدن یک آدم ایدآل باشه که اصن معلوم نیست که بیاد. تازه اگرم بیاد دیگه تواین سن ما اون طراوت و شادابی رو نخواهیم داشت.اینا تجرببه ی من بود و دوست داشتم با تو شییر کنم. درمورد سوال آخرتم حتما همه چی درست میشه چون من بدتر از تو تجربشو داشتم