میهمان های شبانه

دلم می خواست امشب خانه ام تمیز و مرتب باشد . دلم می خواست امشب یک دسته گل زیبا روی میزم داشتم . دلم می خواست امشب شمع روشن می کردم و عود می سوزاندم و از تمیزی و نظم خانه لذت می بردم و در انتظار میهمانان عزیز آسمانی می ماندم. اما خانه نامرتب و غبار گرفته است. پولی برای خرید دسته گل نداشتم و نمی دانم آیا هیچ یک از فرشنگان سری به این خانه خواهند زد در این شب عزیز؟ دلم هم که عجیب گرفته است و ترسی مبهم مانند ماری خزنده سر تا سر وجودم را در می نوردد، خدا در تهران کمی دور از دسترس است ، به همین خاطر می خواستم خانه را مرتب و تمیز کنم شاید این نظم نظافت کمک کند به حضور معنوی بیشتر ولی نشد یعنی حال دلم خوب نبود و همین باعث خمودگی جسمم شد و مجبور شدم برای جلوگیری از ویرانی بیشتر بزنم به کوه و بیابان، که خودش نعمتی بود ولی خانه کثیف و نامرتب ماند. حالا نشسته ام و به جای راز و نیاز وبلاگ می نویسم چون نمی دانم چه باید آرزو کنم، امشب آرزویم شاید همان دعای لحظه تحویل سال باشد، دلی خوش در عین سلامتی. خدایا دلم برایت تنگ شده...

/ 0 نظر / 7 بازدید