یک شب سخت

امشب شب سختی است، شبی که واقعیتی که ماه هاست ازش فرار می کردم برایم مسجل شد، و مجبور شدم بهش إقرار وکنم،برایم جالب است که با وجود اینکه این واقعیت را می دانستم ولی تا به امروز رازی سر به مهر بود و امروز مجبور شدم پیش مشاورم اعتراف کنم و همین باعث شد هنوز بعد از گذشت ۴ ساعت ضربان قلبم أرام نگیرد و دلم قرار نگیرد، بعد با دوست قدیمی قرار داشتم حال خودم را نمی فهمیدم ، منگ و بی حوصله بودم و او برعکس سرحال و سر زنده ، تاب اینهمه شور و هیجان او را نداشتم و نمی توانستم او را در غم خودم شریک کنم، یک فشار مضاعف ، باران پاییزی به فریادم رسید،

/ 2 نظر / 14 بازدید
درخت زندگی

سلام. هنوز داره برف می یاد..و چی بگم از حس برف.. و خیز بی آلایش یک ترانه در وجود من ترانه ی "بی واژه" ی محمد اصفهانی .. برات دعا کردم و در هر حال امیدوارم که حالت بهتر شده باشه نه اینکه فکر کنی نبودم ، نه ، بودم و درگیر از دست دادن یک دوست قدیمی بگذریم... اینکه روزای اومده و رفته رو به حساب و کتاب می کشی و اینکه البته ، مراقب "خود" خودت هستی خوبه در موافقت با یک رجعت 16 ساله آره خوب ، شاید من هم از اون دوران حرفایی برا گفتن داشته باشم

نینا

کجا دانند حال ما سبک بالان ساحلها