خودکشی

امروز برای اولین بار جنون انی را درک کردم. 

اینکه یکهو دلت بخواهد دیگر نباشی

تمام مدتی که کامیون داشت از جلوم رد می شد به چرخ های بزرگش زل زده بودم و فکر می کردم اگر دو قدم جلو تر بروم حتما مرا له خواهند کرد.

وقتی رفت  نشستم و اشک ریختم نمی دانم چرا

به خاطر این فکر احمقانه

به خاطر فرصتی که از دست رفت؟

به خاطر این جایی که بهش رسیده ام؟

/ 2 نظر / 6 بازدید
ماهی سرخ کوچولو

من هم این دوره را گذراندم. اول به طور عجیبی میخواستم دیگر وجود نداشته باشم، بدجور احساس میکردم به هیچ دردی نمیخورم. علیرغم اینکه رتبه ی خوب کنکور بودم، و تهران یک رشته ی خوب درس خوانده بودم. بیست و دو سالم بود و دیگر نمیخواستم وجود داشته باشم. میخواستم تمام شوم. بعد به خودکشی فکر کردم. بعد دیدم من آدم این حرف ها نیستم، نمیتوانم آن دنیا را هم خراب کنم. بعد شدیدا علاقمند بودم به اینکه کاش من آدم نبودم!!! کاش یک چیز دیگر بودم!! مثلا دلم میخواست یک نیمکت زیر یک درخت در پارک باشم!!!! میدانم قابل باور نیست! ولی اینها چیزهایی بود که مدام در ذهنم میرفت و میامد! بعد دیدم فایده ای ندارد! باید اوضاع را عوض کنم. کم کم سعی کردم از این حال و هوا در بیایم. من خودم در حال تلاش بودم، که یک شریک عاطفی هم وارد زندگیم شد همین چند ماه پیش. یعنی بیست و سه سالگی. یعنی یک سالی را به همین منوال گذراندم. الان اوضاع خیلی بهتر از قبل است. ولی نه ایده آل.

نوشته ات را که خواندم یاد سالها پیش زمانی که پسرکم را حامله بودم و اختلافات فکری و عاطفی با همسر سابقم داشت شروع می شد افتادم.......این فکر مثل خوره به ذهنم افتاده بود و کامیون ها را با حسرت و چرخ هایشان را با دقت سایز میزدم که......اما جرات آن را نداشتم فکر می کردم چرا در اختلافاتی که هروز بیشتر و رسیده تر می شود باید این بچه به دنیا بیاید...سالها از این موضوع گذشته و پسرک بزرگ شده... اکنون فکر می کنم باید نگرش ها ی خود را تغییر دهم ...و خود را به عنوان انسانی که حق اشتباه دارد بپذیرم و حتی عاشقانه دوست داشته باشم