شام دوشنبه

فقط می نویسم که یادم نرود، امشب هم شام با دوست قدیمی بودم، رستوران أناندا، برایم واضح است که او جایگاه خاصی برایم دارد، در این ارتباط برخوردم با اتفاقها پیش بینی ناپذیر است،

بأور نمی کنم که این رفتارها از من سر می زند،

اینقدر صبور و اینقدر منعطف، انگار برای این ادم زبانم قفل می شود و دست هایم بسته، به شوخی های بیمزه می خندم و به تفکرات خاصش گوش می دهم و خلاصه نسبت به او گارد ندارم.

اینهمه تغییر برایم جالب است.

اما نگاهش خالی است. خالی از هرگونه احساسی

من نیاز به نگاهی ستایش گر دارم. 

نگاهی که حس کنم خواستنی هستم.

نگاهی که عطر دوست داشتن بدهد.

/ 2 نظر / 8 بازدید
نفس

اصلا انگار گاه همه جیز با نیاز و خواسته ما لج می کند...انگار هرچه بیشتر میدوی کمتر می رسی...و هر چه بیشتر در جستجوی چیزی هستی کمتر میابی؟گاه فکر می کنم قانون جذب و راز علیرغم خواسته فراوان و برداشتن موانع ذهنی چرا کار نمی کند...

درخت زندگی

خوب از اون سه شنبه تا این سه شنبه ... چقدر طولانی ! بگذریم . داشتم بایگانی ذهنم رو مرور می کردم : فصل مواجهه ی شازده کوچولوی اگزوپری با روباه ... راستی ، اهلی شدن یعنی چه ؟